عریانی پادشاه در 25 بهمن عیان شد

بهمن ۳۰، ۱۳۸۹


  قصه  پادشاهی که جنون پوشیدن لباس های نو داشت از حکایت های شیرینی است که هم خنده را بر لبان می نشاند و هم قدری آدمی را به تامل وا می دارد. حکایت از این قرار است که تعدادی خیاط  که از جنون و نقطه ضعف پادشاه آگاه بوند، به نزد پادشاه آمدند و به پادشاه وعده دوختن لباسی خارق العاده را می دهند که فقط افراد دانا می توانند آن را ببینند. پادشاه از ذوق پوشیدن این لباس، خیاطان را پیش پیش کیسه های زر می دهد و آنها را به کار دوختن لباس مذکور فرمان می دهد. خیاطها که در واقع قرار نبود لباسی بدوزند، در کارگاه دوخت لباس به تفریح و خوشگذرانی مشغول شدند و تنها هر گاه که پادشاه یا گماشتگانش برای دیدن پیشرفت کار می آمدند، شروع می کردند به ادای دوختن لباس در آوردن!  در واقع چون خیاطها گفته بودند که لباس را فقط افراد دانا می توانند ببینند، هر گاه که پادشاه و درباریان برای بازدید به کارگاه دوخت لباس سر می زدند، برای اینکه در شمار دانایان قرار گیرند از لباسی که وجود خارجی نداشت و مراحل پیشرفت دوختش تعریف و تمجید و ابراز رضایت می کردند. خیاط ها هم که اوضاع را چنین بی در و پیکریافتند دوختن لباس را حسابی به درازا کشاندند و مزد کار را بالا و بالاتر بردند و از کم خردی پادشاه و اطرافیانش نهایت بهره برداری را کردند. نهایتا پس از مدتی طولانی و با اصرار و فشار پادشاه، خیاطها لباس را دوختند و به پادشاه دادند!  پادشاه از ترس اینکه نادان بخوانندش، لباس نامریی را پوشید  و اطرافیان هم کلی از برازندگی آن لباس تعریف و تمجید کردند. آنقدر در دیدن چیزی که وجود ندارد و در تعریف از آن اغراق کردند که خودشان هم دروغ هایشان را باور کردند و از ذوق زدگی، هوس کردند که لباس جدید پادشاه را در مراسم های عمومی به مردمان بلاد نشان دهند. مردم هم می دیدند که پادشاه لخت است اما از ترس جان و مالشان چیزی نمی گفتند تا اینکه سرانجام  در یکی از مراسم ها، ناگهان یکی از میان جمع فریاد زد که  "پادشاه لخت است! پادشاه لخت است!" بدنبال این موضوع،  ولوله ای در میان جمعیت پیچید و کوتاه مدتی بعد، همه مردم با هم فریاد می زدند که "پادشاه لخت است، پادشاه لخت است!" پادشاه که تازه فهمیده بود چه کلاهی بر سرش رفته سراسیمه و عصبانی به قصر بر می گردد و دستور مجازات خیاطها را صادر می کند.  اما کار از کار گذشته بود و خیاطها از شهر رفته بودند و پادشاه مانده بود و مردمی که رسوایی اش را دیده بودند.


حالا شده است حکایت لباسی که به تن رهبر حکومت ایران دوخته اند و بصیرتی که باید داشت تا بتوان این لباس را دید. خیاطهایی که در مجلس خفتگان، لباس ولایت مطلقه و رهبری مسلمین جهان  را بر تن ایشان کرده اند، خود بر برهنگی ادعایشان واقفند، اما باز هم با زیرکی و با علم به نقطه ضعف ایشان در نداشتن شایستگی برای رهبری و مرجعیت، گفته اند که  " لباس رهبرى بر قامت آيت الله خامنه اى زيبنده است" و هر کس که این لباس زیبا را نمی بیند بی بصیرت است و فتنه گر. در کنار این لباس، هاله ای از تقدس را هم به دورش ساخته اند که زیبایی این لباس نامرئی را خیره کننده تر نمایند. اما جنبش سبز درمقاطع مختلف و از جمله در 25 بهمن ماه، برهنگی حکومت را فریاد زد و از آن پس ولوله ای در شهر پیچیده است که حکایت از آن دارد که بی اخلاقی حکومت عریان تر از آن است که با  لباس رهبریت و مرجعیت بتواند پوشانده شود. 25 بهمن از جمله نشان داد که همه حرفها و ادعاهایی که در حمایت از مصر و تونس زده می شود، دروغ فریب است. مردم البته از قبل می دانستند،  اما جهانیان این حد از سقوط اخلاقی را از حکومتی که داعیه مذهبی بودن  دارد، انتظار نداشتند. برهنگی و عریانی حکومت وقتی نمایان شد که معترضین 25 بهمن با چنگال تیز سرکوب حکومت مواجه شدند. و این برهنگی وقتی تکمیل شد، که حکومت شهروندان معترضش را کشت، بعد هم با وقاحت کامل زیر تابوتشان را گرفت و مدعی خون ریخته شده شان شد. حکومت ایران که در وقاحت با خودش مسابقه گذاشته است، به این حد از وقاحت قانع نشد و پا را از این هم فراتر گذاشت و به دنبال این بود که شهید سبز را بسیجی معرفی کند. و چه ظلمی از این بالاتر که  شهید سبزی که برای آزادی جان باخته است را عضو بسیج معرفی کنند، بسیجی که به کلی تغییر ماهیت داده و به جای دفاع از کشور از دستگاه ظلم و استبداد دفاع می کند و به جای اسلحه کشیدن بر روی دشمنان مردم، لوله های تفنگش را به سمت مردم نشانه رفته است. ظلمی از این بالاتر را سراغ دارید؟  خوشبختانه خدا با شهید سبز بود و مکر حکومتیان را به خودشان برگرداند و یکی پس از دیگری مدارکی رونمایی شد که نشان می داد نه تنها شهید سبز، بسیجی نبوده، بلکه با بسیج و مشی جاری بسیج مخالف هم بوده است. آنچنان که شریعت ندار کیهان برای جبران افتضاح به بار آمده گفت که شهید صانع ژاله جاسوس و مخبر ما بوده و از طرف ما در مراسمات سبز و از جمله در مراسم  بازدید از آیت الله منتظری شرکت می جسته، تا برای ما خبر بیاورد!
 
 امروز برهنگی و عریانی حکومت را همه دیده اند. مردم در 25 بهمن برای چندمین بار، برهنگی حکومت و رهبری را فریاد زدند. مهدی کروبی هم در پیامی اعلام کرده است که حکومت جمهوری اسلامی ساقط شده است و نه اسلامیت آن باقی مانده است و نه جمهوریت آن.  حالا که تشت رسوایی از بام فروافتاده است، قرار نیست که مردم تاوان این کم خردی ها را بدهند. تاوان دوختن این لباس برهنه را باید همان خیاطهایی بپردازند که لباسی را به  تن رهبری دوختند که بر تن ایشان زار می زد. آری خیاطان مجلس خفتگان را دریابید که این لباس را دوختند نه مردمی که حقایق را با شما در میان می گذارند. فرق خیاطان قصه ما و قصه آن پادشاه این است، که آنجا چون عریانی پادشاه نمایان شد، خیاطان از شهر گریختند و پادشاه شرمنده و خجل به قصر بازگشت ولی اینجا، خیاطان و خفتگان همچنان از برازندگی لباس سخن می گویند و از بی بصیرتی آنها که این برازندگی را نمی بینند.  پادشاه  قصه ما هم که هوای دیدن واقعیات را ندارد و در عوض، خیاطان متملق را همچنان به تمجید از خود و از نظام امر می کند. به قول معروف آدم خفته روزی بیدار می شود، اما آنکه خود را به خفتن زده است هر گز بیدار نخواهد شد و خفتگی اش را باید چاره ای اساسی نمود.
-------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 1: این مطلب را پیش از این در وب سایت جرس منتشر نموده ام.

پی نوشت 2 : عکس دوم، کاریکاتوری است از روزنامه الشرق الاوسط در ترسیم تعارضات و تناقضات حکومت ایران و بوِیژه رهبری جمهوری اسلامی در دفاع دروغین از انقلاب مصر و تونس و سرکوب مردم ایران  و همچنین ستایش از نقش جنبش سبز در رسوایی حکومت دروغ و تزویر

سی سال پس از انفجار نور: بسیج مدرسه نفرت و مکتب مردم کشی است/ برگرفته از صحیفه نور

بهمن ۲۹، ۱۳۸۹

بسیج: بسیج لشکر مفلس خداست. بسیج میقات اراذل و اوباش است. بسیج شجره رذیله و بوته هرزه و بی ثمری است که شکوفه های آن بوی خزان  و خشونت می دهد.  بسیج مدرسه نفرت و مکتب مردم کشی است که پیروانش میراث خوار  و تاراج کننده نام و یاد کسانی شده اند  که بر گلدسته های رفیع، اذان شهادت و رشادت سر داده اند. حقیقتا اگر بخواهیم مصداق کاملی از رذالت و دورویی و پلیدی و جنایت و قساوت و عداوت و دنائت ارائه دهیم چه کسانی سزوارتر از بسیج و بسیجیان خواهند بود؟ تشکیل بسیج در نظام جمهوری اسلامی ایران یقینا از بلایای الهی بود که بر ملت عریز ایران نازل شد.  من امیدوارم که این بسیج عمومی اسلامی، الگو برای تمام کشورهای منطقه و امتهای مسلمان عالم باشد و قرن پانزدهم قرن شکستن استبدادهای دینی و جایگزینی  حکومت های اسلامی با حکومت های آزاد و دمکراتیک، و عدل وداد به جای ستمگری و بیداد گری ، و قرن انسانهای با اخلاق به جای این آدمخوران بی فرهنگ باشد.



دانشگاه: مقررات این مملکت بر علیه این دانشگاهی هاست. دانشگاه ها خالي از مرداني دانشمند و متخصص شده اند. منفعت ‏طلبان چون سرطان در تمام كشور ريشه دوانده و زمام امور اقتصادي و علمي ما را بدست گرفته اند و سرپرستي مي‏كنند.همه دردهای ایران از دانشگاه شروع شده است. اكثر ضربات مهلكی كه به این اجتماع خورده است، از دست همین روشنفكران دانشگاه ‏رفته‏ای [است] كه همیشه خود را بزرگ می‏دیدند و می‏بینند. وقتی ما به یك نظروسیعی به همه دنیا و به همه دانشگاههایی كه در دنیا هست بیندازیم ، تمام این مصیبتها كه برای بشر پیش آمده است ریشه اش از دانشگاه بوده . ریشه اش از این تخصصهای دانشگاهی بوده .

ولایت فقیه: ولايت فقيه يك چيزي است كه مجلس خبرگان ايجاد كرده است نه یک چیزی که خداي تبارك و تعالي درست كرده باشد. در انتخابات خبرگان مسامحه کرده اند و خسارات فراوانی به كشور وارد شده است. من به همه اطمينان مي دهم كه امر دولت اسلامي اگر با نظارت فقيه و ولايت فقيه باشد، آسيبهای جدی بر اين مملكت وارد خواهد شد. فقيه كنترل مي كند، جلوگيري مي كند و.... لكن با ولايت فقيه ، اسلام تباه مي شود. اين معنايش تكذيب ائمه نیست، تكذيب اسلام نیست. معنایش اعتراف به ناکارآمدی ولایت فقیه است. بسياری از اينها كه مي شنوم مثلاً در فلان جا بين فلان و فلان اختلاف هست و بدانيد كه اختلاف، اختلاف سر اسلام نيست، اختلاف سر "من" است. در مجلسشان گفتند كه اين مجلس خبرگان بايد منحل بشود و ديگران هم دست زدند براي آن يا تظاهرات كردند. حق هم داشتند. اينها از مجلس خبرگان مي ترسند، براي اينكه مجلس خبرگان مي خواهند ولايت فقيه را اثبات كند. بر علیه ولایت فقیه متحد شوید، تا مملکت نجات پیدا کند.


حکومت اسلامی: حكومت جمهوری اسلامي، حکومتی استبدادي است كه رئيس دولت مستبد و خودرأي است، مال و جان مردم را به بازي می گيرد و در آن به دلخواه دخل و تصرف می كند، هركس را اراده‌اش تعلق گرفت  می كشد و هركس را خواست انعام می كند و به هر كه خواست تيول  می دهد و املاك و اموال ملت را به اين و آن  می بخشد. خداي تبارك و تعالي به اینها حق نداده است که  به ملتمان يك چيزي را تحميل بكنيم.  وضع اين سردارهايي كه در حكومت‌ هستند با مردم، وضع فرمانفرمايي و فرمانبرداري است، وضع خدمت نیست، فرمانفرماها خدمتگزار مردم نیستند .



مجلس: مجلس در تحت امور است.  مجلس عصاره رذایل ملت است. مردم در انتخابات آزاد نیستند و برایشان قیم  تعیین می کنند و افراد و گروه ها و دسته هایی حق تحمیل فرد یا افرادی را به مردم دارند . جامعه ایران که با  بی درایتی جمهوری اسلامی و ارزشهای غیراخلاقی آن را پذیرفته اند، به این بیعت و این پیمان بزرگ دیگر وفادار نیستند. مجلس شورا با وجود شورای نگهبان اعتبار قانونی ندارد. اگر در مجلس یک کار درست هم  واقع بشود شورای نگهبان با کمال قدرت و بدون استقلال عمل خواهد کرد. ما دیدیم که کشور ایران چه صدمات بسیار غم انگیزی از مجلس شورای اسلامی غیر صالح و منحرف از بعد از انقلاب تا عصرامروز و از هر زمان بدتر و خطرناکتر در این مجلس هشتم و نهم خورد . چه مصیبتها و خسارتهای جان فرسا از این جنایتکاران بی ارزش و نوکر مآب به کشور و ملت وارد شد . از بعد از انقلاب هیچگاه به قانون اساسی عمل نشده، . . . اکنون که سرنوشت کشور از دست مردم خارج شده و وکلاء بدون انتخاب مردم و با دخالت دولت و خان های ولایات به مجلس شورای اسلامی راه می یابند، امید است که با در نظر گرفتن مصالح کشور از انحرافات جلوگیری بشود. اکنون که این همه موانع ایجاد گردیده و فضای آزاد برای دخالت مردم وجود ندارد هیچ عذری باقی نمانده و از گناهان بزرگ نابشخودنی، مسامحه در امر مردم است . هر کس به مقدار توانش و حیطه نفوذش لازم است در خدمت میهن باشد و با جدیت از نفوذ وابستگان ومنحرفان جلوگیری کند. باید با هوشیاری مراقب باشید و با احساس اولین قدم نفوذی به مقابله برخیزید و به آنها مهلت ندهید. وصیت من به ملت شریف آن است که در تمامی انتخابات چه انتخابات رئیس جمهور و چه نمایندگان مجلس شورای اسلامی و...  در صحنه حضور نیابند. علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد و الا کار از دست همه خارج خواهد شد و این حقیقتی است که بعد از انقلاب  اسلامی لمس نموده اید و نموده ایم
------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: تمامی جملات فوق از سخنان منسوب به بنیانگذار جمهوری اسلامی برگرفته و سپس وارونه شده اند، چرا که همانطور که در نوشته های فوق می بینید وقتی این سخنان وارونه می شوند باور پذیرتر می  گردند 


چند نکته درباره فراخوان سبزها برای فریادهای شبانه

بهمن ۲۸، ۱۳۸۹


در روزهای قبل و بعد از راهپیمایی 25 بهمن، بیانیه های متعددی صادر شد که غالبا ضعف هایی در صراحت بیان و نگرانی هایی از تند شدن فضا را می توان در آنها مشاهده کرد. اما فراخوان اخیر سایت های سبز بی آنکه در دام تندروی افتاده باشد، به خوبی به تحلیل فضا پرداخته و موارد چندی را می توان در آن برجسته دید. بدیهی است که بررسی این نکات ما را به تغییرات زبانی جنبش و کنش ها و فرایندهای مستتر در آن آشناتر می کند. ذیلا نکاتی چند از این فراخوان بصورت اجمالی بررسی گردیده اند:


1-      دفاع از راهپیمایی 25 بهمن به عنوان برگ افتخار جنبش:  در فراخوان داده شده مردمی که "علیرغم سرکوب ها و خشونت های عریان نیروهای سرکوبگر، با حضور در راهپیمایی ۲۵ بهمن، این روز را به نقطه عطفی در جنبش مبارزات آزادیخواهانه ایران تبدیل نمودند" مورد ستایش واقع شده اند و عزم مردم بر ایستادگی در برابر ظلم و ستم حکومت های استبدادی مورد تاکید واقع شده است. این تاکید در شرایطی صورت می گیرد، که رسانه های حکومتی با ایجاد جوی سنگین بر علیه جنبش سبز، دفاع از آن را به امری دشوار برای برای نیروهای سبز داخل ایران تبدیل نموده اند. بدیهی است که هر گونه عقب نشینی نظری در این مقطع، می تواند تبعات بسیار سنگینی برای آینده جنبش به همراه بیآورد.
2-      تحلیلی بر موفقیت راهپیمایی 25 بهمن: حجم تبلیغاتی که پروپاگاندای رسانه ای حکومت ایران بر علیه جنبش سبز به راه انداخته است، خود به خود گویای پیروزی درخشان جنبش در این روز بوده است. جنبشی که تا روز 24 بهمن به کلی انکار می شد، اکنون همه امکانات مادی و معنوی خودکامگان بر علیه آن  به خدمت گرفته شده است تا این پیروزی را از جنبش سبز بگیرد. حال آنکه عکس العمل های منفعلانه حکومت قطعا نتیجه معکوس دارد. این فراخوان ابراز می دارد که "صدای مردم در روز 25 بهمن  آنقدر بلند و رسا بود و انعکاسش چنان لرزه بر اندام استبداد انداخته است، که دستگاه جور، به سرکوب های وحشیانه روز ۲۵ بهمن راضی نشده است و اکنون از فرط عصبانیت به هر اقدام غیراخلاقی از تهدید مردم و رهبران گرفته  تا اجرای پروژه شهید دزدی دست می زند تا شیرینی این پیروزی سبز را بر دهان مردم تلخ نماید."
3-      مسول دانست حکومت در قتل شهروندان معترض: این فراخوان در موضع گیری منطقی، پروژه جعل و شهید سازی حکومت را محکوم نموده و معتقد است که اولا این شیوه برای حکومت بی آبروی ایران، مشروعیتی به ارمغان نمی آورد ثانیا جعل واقعیات چیزی از مسولیت حکومت در وقوع قتل شهروندان نمی کاهد و توجیهی برای فرار حکومت از زیر مسولیت  پیگرد قاتلان اصلی فراهم نمی کند.  مضافا بر اینکه قتل شهروندان، به نامهایی چون  صانع ژاله و محمد مختاری محدود نمی شود و شهدای جنبش فراتر از یک و دو نفر هستند و هر کدامشان می تواند برای رسوایی حکومت کفایت کند. این فراخوان بیان می کند که " اگر حکومتیان صادقانه رفتار می کردند و اگر از همان روز نخست به جای جعل واقعیت ها، به پیگیرد قضایی قاتلین واقعی نداها و سهرابها پرداخته بودند، و شفافانه به مسایلی چون کوی دانشگاه و سیاهچاله کهریزک رسیدگی نموده بودند، امروز دوباره شاهد شهادت فرزندانی دیگر از فرزندان برومند ایران زمین نبودیم."
4-      انحراف نهادهای انتخابی، نشانه بن بست در ساختار حکومتی ایران: اینکه مجلس در روزهای اخیر، به جای نمایندگی مردم، در راس دستگاههایی قرار داشته است که در مقابل مردم و رهبرانشان ایستاده اند، نشانگر انحراف این نهاد از وظایف ذاتی اش می باشد.  این حوادث به خوبی نشان داد که مجلس فرمایشی و نمایندگان دست نشانده عملا زنگولکی بر ساختار استبدادی حکومت هستند و بیشتر کاربرد تزیینی دارند تا کاربردی عملی. از همین روست که این فراخوان ابراز می دارد: "این موضوع که مجلس به عنوان نهادی که می بایست مدافع حقوق مردم باشد، اینک همگام با پروژه های سرکوب و همراه با نیروهای اقتدارگرا شده است، خود بهترین گواه بر فساد ساختاری و سیستماتیک و گسترش بیماری لاعلاج استبداد در دستگاه حکومت و بهترین نشانه بر حقانیت جنبش سبز است."
5-      به رسمیت شناختن تکثر در شعارها: بر خلاف فراخوان های قبلی که صرفا بر گفتن شعار الله اکبر تاکید می شد، این بار، طیف شعارها گسترده تر شده است و می  گوید اعضای جنبش سبز "با تکیه بر خرد ذاتی جنبش سبز و به جهت اعتراض به همه این انحراف ها و کژرفتاریها، در هر کجا که هستند به پشت بام ها خواهند آمد و فریاد "مبارزه با دیکتاتور" و "الله اکبر"  را بلندتر از همیشه سرخواهند داد."  قرار دادن شعاری دیگر در کنار شعار "الله اکبر" بدون ذکر کردن محتوای آن، به نظر میآید مهمترین فراز از این فراخوان باشد. این یک واقعیت است که در کنش های اعلام شده، هم حضور نیروهای مذهبی جنبش و هم نیروهای غیرمذهبی جنبش باید به رسمیت شناخته شود و این موضوع در این فراخوان لحاظ شده است. بدیهی است که تکثر در شعارها با پراکندگی در شعارها نباید اشتباه شود و هم از این روست که محورهای مطرح شده در این فراخوان را می توان هوشمندانه ارزیابی نمود.
6-      تاکید بر "استمرار منطقی" در طراحی کنشها: کنش های یک روزه و یک شبه، اگر چه در جای خود تاثیرات مثبتی دارند اما در واقع به جهت اینکه جنبش از ابزارهای ارتباط جمعی نظیر روزنامه و تلویزیون محروم است امکان خبررسانی جامع در این زمینه را ندارد و همواره بخش بزرگی از نیروهای جنبش، نسبت به فراخوان هایی که عموما در فضای مجازی داده می شوند بی اطلاع باقی می مانند وتنها وقتی از وقوع آن با خبر می شوند که آن رخداد به وقوع پیوسته است و دیگر برای همراهی آنها دیر شده است. فراخوان جدید سبزها سه روزه است. در این شرایط خود کنش به ابزاری برای خبررسانی درباره این کنش سبز تبدیل می شود و مردمی که دسترسی به اینترنت ندارند یا شعارهای نوشته شده بر روی اسکناسها و روزنامه های تکثیر شده دستی را ندیده اند هم در جریان امر قرار خواهند گرفت و احتمالا در روزهای آتی به این حرکت خواهند پیوست. این  نکته را هم باید در نظر گرفت که طولانی شدن یک کنش ممکن است فرساینده و خسته کننده باشد و باید مورد پرهیز قرار گیرد. در مجموع، انتخاب سه روز برای این کنش سبز معقول و منطقی به نظر می آید.

در نهایت باید اذعان کرد که جنبش گام به گام در حال پیشرفت و بالندگی است و این حیات فعال با مراقبت همه اعضای جنبش  و در کنار رهبران سبز به روزهای خوب آینده ختم خواهد شد. تا آن روز، فعالین جنبش باید مراقب باشند که جنبش دچار تندروی که نتیجه محتومش ریزش هست نشود، دچار محافظه کاری که نتیجه محتومش فرسایش است نشود، و در نهایت  به جای تاکید بر نکات افتراق، نکات همگرایی مورد تاکید قرار گیرد تا اتحاد که شرط لازم برای پیروزی است حاصل شود. این همه میسر نمی شود مگر آنکه خردورزی سیاسی چراغ راه آینده جنبش در مبارزات و کنش های آتی باشد.

دیو چو بیرون رود، لزوما فرشته نخواهد آمد!

بهمن ۲۷، ۱۳۸۹


در سرزمین اساطیری ایران، بسیار رخ داده است که مردمان  به گاه فرو افتادن در دشواری حادثه ها و تلخی ایام، به دامان نیروهای فرابشری دست انداخته و آنها را برای فرود آوردن نیروهای اهریمنی به یاری خواسته اند. با فزونی گرفتن جور روزگار و عجز مردمان، درد دل ها و مویه ها در قالب آیین ها و سروده ها پدیدار گردیده و از پی همخوانی آواز دل مردمان، حصاری حصین به دور قلعه درماندگان کشیده می شود چرا که نیروی جادویی جمع، تا حدی هراس را از دلها می زداید و لشکرگاه اهریمن را به لرزه در می آورد. همچنین به جبرانِ جسارت های سرکوب شده و شهامت های رو به زوال، تصاویر اسطوره ای خلق می گردد تا شهامت و امید را دلها زنده نگه دارد. نهایتا هر دو عامل: نیروی جادویی حرکت دسته جمعی خلق درمانده و زوال ذاتی اهریمن، به برآورده شدن آروزها و سقوط دشمنان مردم می انجامد. اما تلخی داستان آنجاست که مردمانی که وعده داده شده بودند که "دیو چو بیرون رود، فرشته درآید"، رفتن دیو را می بینند اما آمدن فرشته را نه!  آنچنان که از پس هزاره ها، هنوز فرشته آزادی،  قدمش به سرزمین اساطیری ایران باز نشده است و همچنان جنگ نیروهای اهریمنی و اهورایی ادامه دارد و مردمان، نه در قامت یک عامل موثر، بلکه در نقش نیروی حاشیه ای تنها نظاره گرند و دست به دعا و آرزو.
اگر در جستجوی علت ها باشیم، در این سیر متناوب می توان الگوهای تکراری را استنتاج کرد و نتایج این جستار را اندوخته راه آینده نمود. در نگاه نخست، می توان دریافت که وقتی مردمان خسته از جور استبداد، به جای آنکه به زنده نگه داشتن و انتشار نور آگاهی بپردازند، به مراسمات آیینی روی می آورند که محتوایش ناله و درد است و فایده اش توجیه انفعال، خود به خود روح مبارزه را در درونشان می کشند و نقش فعالشان را در مبارزه از دست می دهند و دیگرانی پیدا می شوند که سوار بر موج مظلومیت مردمان و با وعده آزادی و عدالت و امنیت،  دیو استبداد را برکنار می کنند اما خود در قامتی جدید به بازتولید استبداد می پردازند. در این میان، روحیه اسطوره طلبی را هم باید در شکل دهی چنین فضایی و ظهور و بروز رهبرانی که استعداد خودکامگی دارند  موثر دانست.
 جنبش سبز اما به نظر می آید، از این سرنوشت های تکراری درس عبرت گرفته است و  درصدد است تا با تکیه بر موج آگاهی، تسلسل سلسله دیوان را بشکند. به جای ناله و درد و خود تخریبی از "راه سبز امید" می گوید و به جای تزریق نیروهای منفی، انرژی های مثبت را هم افزایی می کند. اما این تنها یک بعد قضیه است و نهایتا می تواند تنها منجر به عزل دیو استبداد شود. برنامه جنبش برای آوردن فرشته آزادی چیست؟ اگر چه طولانی شدن مسیر جنبش و تکیه بر اصل آگاهی بخشی، عرصه را برای استبدادپروری دشوارتر کرده و می کند، اما واقعیت این است که این تمهیدات کافی نیست. چه تضمینی وجود دارد که سیکل معیوب بازتولید استبداد دینی و غیردینی، متوقف شود؟
  به گواه ناظران بیرونی، انحراف در خواسته های انقلاب هایی که به پیروزی رسیده اند، غالبا از آنجا ناشی شده است که مردم به عنوان صاحبان انقلاب،  با پیروزی انقلاب کار را تمام شده تلقی کرده  و به خانه هایشان بازگشته اند. این در حالی است که نهال نوپای آزادی آن هم در سرزمینی استبداد زده مانند ایران زمین نیازمند مراقبت و نگهداری دایمی است. گروهها، احزاب وسازمان های مردم-نهاد به عنوان پاسبانان نهاد آزادی باید شفافانه شکل بگیرند و از هم اکنون به روزهای پس از پیروزی و برنامه هایشان برای استمرار آزادی بیندیشند. ضروری است که از هم اکنون مردم، گروهها و رسانه ها به معضلات پیش روی برای استقرار دمکراسی و حفظ آزادی برنامه ریزی کنند. اگر از تعارفات فراتر رویم همه مشکلات ما و جامعه مان و نبود آزادی در این سرزمین در وجود حکومتی آزادی ستیز خلاصه نمی شود و بخشی از آن، به نبود پشتوانه های فرهنگیِ لازم در جامعه مرتبط است. از هم اکنون می توان و باید  به این نقاط کور بیشتر اندیشید. 
--------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: این مطلب را پیش از این در سایت جرس منتشر نموده ام.

از "روز خشم" تا " روز رستاخیز"; آیا جنبش سبز راه را اشتباه آمده است؟

بهمن ۱۶، ۱۳۸۹


جنبش سبز، راه سبز امید را برای نیل به مقصود برگزیده است. راهی که اگر چه طولانی  است اما دستاوردهایش پایدار و بنیانش اخلاقی است. "راه سبز امید" همواره خود را در چهارچوب اخلاق تفسیر کرده است و هرگز خستگی راه و طولانی شدن مسیر، جنبش سبز را بر آن نداشته است که از میانبرهای صعب التوجیه به مقصودهای فریبنده برسد. جنبش سبز ایران اگر چه جوان است اما سابقه صد سال مبارزه برای آزادی را در کوله بار تجربه اش نهاده است. طبیعی است که  چنین جنبشی فراتر از یک اعتراض و مطالبه، فلسفه وجودی مستقلی دارد که می تواند در رهگذر حوادث پیش رو، تصمیم هایش را در چهارچوب های نظری اش به ارزیابی بنشیند و کمتر دچار خطا و لغزش شود. نه حوادث داخلی و خارجی قرار است که جنبش را هیجان زده کند و نه سرکوب ها و تحقیرها قرار است که جنبش را به لاک افسردگی فرو برد و لذت زندگی توام با اندیشه سبز را از رهپویان راه سبز امید دریغ دارد.
 
در جنبش سبز، لحظاتی که شکوهشان آدمی را به اوج نشاط می برد فراوان داریم. مرور این حوادث خود برترین گواه بر صحت اخلاقی مسیری است که تاکنون طی شده است. از میان انبوه لحظاتی که لذت سبز بودن را چشیده ایم دو حادثه را برگزیده ام تا با  مرور آنها بیان مقصود را تسهیل نموده باشم:
1-      درست در همان روزی که قصه خشم، انتقام، و حسادت در داستان شهلا جاهد پایانی بهت انگیز داشت، کمی آن سوتر، مادر سبز و مهربان سهراب، با دغدغه های انسانی اش اعلام می کند که اگر زندانیان سیاسی آزاد شوند از خون فرزندش می گذرد. مروری کوتاه بر زندگی پروین فهیمی، مادر سهراب اعرابی، و حوادثی که در خلال روزهای پس از انتخابات شوم ایران بر او و خانواده اش گذشت نشان می دهد که  منطقا آن حوادث تلخ می توانست توده ای از خشم و نفرت را در دل او  پدید آورد. اما پروین با گذر از دردهایش و با فروخوردن ناله هایش می اندیشد که  شایسته نیست که خون سبز سهراب دستمایه نفرت و انتقام شود. خون سهراب بیش از آنکه بر نفرت ها بیفزاید می تواند زندگی بخش باشد،  می تواند رهایی بخش باشد، و می تواند انسان هایی را از رنج اسارت رهایی بخشد. اگر چه حاکمیت سیاه ایران تنگ نظرتر و کوته بین تر از این است که پرده دشمنی  با مردمش را کنار بزند و پیام زندگی را از متن جامعه دریابد، اما پژواک صدای مادر سهراب حداقل فایده اش این است که می تواند جامعه ای را که که با سو تدبیر حاکمانش به سقوط و اضمحلال نزدیک می شود، نجات بخشد. کنش زیبای مادر سهراب به جامعه ایران می آموزد که گر چه حاکمیت ایران در دگماتیسم "مردم دشمن پنداری" اسیر شده است، هنوز هم می توان کنش ها و واکنش ها را مستقل از رابطه مردم و حکومت و صرفا در چهارچوب اخلاقی گفتمان سبز باز تعریف کرد.  به گمانم روزی که مادر سهراب، خونبهای فرزندش را آزادی زندانیان سیاسی قرار داد روز تولد او، سهراب، و اهالی جنبش سبز بود.
2-      در ایامی که اسیران سبز خسته از ظلمهای دستگاه جور و در اعتراض به تضییع بدیهی ترین حقوقشان، دست به اعتصاب غذا زده بودند و با طولانی شدن اعتصاب غذایشان، جانشان را به خطر انداخته بودند، اگر چه تعدادی اندک در حاشیه این حوادث از سوژه شدن انسانها برای داغ شدن خبرهایشان استقبال می کردند، اما صدای غالب در جنبش سبز آرزو می کرد که اسیران سبز، اعتصاب غذایشان را بشکنند و جانشان را بیش از این به زحمت و خطر نیندازند. میرحسین موسوی نیز نگران از فدا شدن جانهایی که برای فدا شدن باکی ندارند، خواستار شکستن اعتصاب غذای این عزیزان می شود و به آنها یادآور می شود که جان عزیز است غنیمت شمریدش. درخواست موسوی از زندانیان اعتصاب کننده بیانگر این واقعیت است که در جنبش سبز مفهوم پیروزی مفهومی چندلایه و متفاوت است. پیروزی جنبش سبز، پیروزی خون بر شمشیر نیست، پیروزی آگاهی بر تاریکی و جهل است. راه پیروزی نه از کربلای شهادت، که از دلهای آگاه می گذرد. جان عزیزان آزاده و دربند اعتصاب غذا کرده،  که دلهای آگاه دارند و ضمیرهای روشن، ارزشمندتر از آن است که برای رسوایی رسوایان هزینه شود. این جانهای اسیر و دلهای آزاد، بی شک برای دستگاه ضد انسانی استبداد رسوا کننده است و برای جامعه استبداد زده، آگاهی بخش و زندگی بخش. دریغ باشد که از این جانهای ارزشمند محروم شویم. و چه زیبا بود دعوت به شکستن اعتصاب و پیام سبز زندگی از زبان میر سبز. اگر باور کنیم، که درد امروز جامعه ایران، درد تحقیر انسانیت است و پیروزی را نه در حصول نتیجه به هر قیمت، بلکه دستیابی اخلاقی به اهدافی انسانی بدانیم، درخواست رهبران سبز برای شکستن اعتصاب غذای آزادگان دربند را باید گامی در جهت پیروزی جنبش به حساب آوریم. در راه مبارزه برای جنبش سبز، قرار نیست که انسانها وسیله ای برای هدف غایی هر چند مطلوب قرار گیرند. رهبران سبز، فرماندهان جنگی نیستند که سربازانشان را برای خنثی کردن مینها به عبور از میدان مین فراخوانند. بر خلاف اسلافشان،  شیوه آنها پیروزی خون بر شمشیر نیست. انسان نه وسیله، که هدف مبارزه شان است. آمده اند که دردها و آلام هموطنانمان را کاهش دهند. روزی که رهبران و همراهان جنبش سبز پایان اعتصاب غذای اسیران سبز را خواستار شدند  جنبش سبز دوباره متولد شد.
 
صرفنظر از دفاع اخلاقی از جنبش که فوقا مورد بحث واقع شد، به لحاظ  تدوین و پیگیری استراتژیها  و تصمیم سازیها ضعف هایی در جنبش اعم از رهبران و رهروان وجود داشته است، و این موضوع قابل انکار نیست.  ولی به جهت هیجانی که این روزها و پس از حوادث مصر و تونس پدیدار گشته است این سوال و تردید ایجاد گردیده که آیا جنبش سبز مسیر را "به کلی" اشتباه پیموده است؟  در تحلیل ها که گاها به دلیل طولانی شدن مسیر جنبش سبز کم طاقت هم شده اند، بعضا چنان احساساتی با این موضوع برخورد می شود که کل فلسفه وجودی جنبش سبز نادیده انگاشته میشود و علت ضعف جنبش سبز ایران و پیروزی مردم کشورهای عربی را در "خشم" اعراب و "صلح طلبی" ایرانیان قلمداد می کنند و از لزوم تعیین "روز خشم ایران" در تقویم روزهای آینده جنبش سخن می رانند و از رهبران جنبش توقع دارند که به جای "زندگی" از "خشم" بگویند و به جای "صلح" از "خشونت و انتقام".

اگر چه حرکت های اخیر در کشورهای عربی درسهای زیادی برای جنبش سبز ایران می تواند داشته باشد اما مقایسه هایی که بین جنبش سبز و جنبش های نوظهور اخیر در کشورهای عربی می شود چندان هم قیاس های معتبری نیستند. نقش عواملی نظیر "ساختار متفاوت نظامی، اطلاعاتی و  امنیتی ایران"  و همچنین "نیروهای شبه نظامی و طبقات حامی و نفوذ ایدئولوژیک حکومت ایران"، و در مقابل  "ساختار نسبتا مستقل ارتش، قوای نظامی و حتی دستگاه قضایی در کشور های مورد مقایسه" ، "پوشش رسانه ای دهها خبرگزاری از جمله خبرگزاری الجزیره"، و نهایتا  "وابستگی این کشورها به کشورهای غربی به جای کشورهایی مانند چین و روسیه"  قابل چشم پوشی نیست. وانگهی، برای قضاوت درباره پیروزی در این کشورها بسیار زودهنگام است و اگر رفتن دیکتاتور موجبات استقرار یک نظام دمکراتیک را در این کشورها فراهم نکند عملا همه دستاوردهای جنبش های مردم در این کشورها از بین خواهد رفت.
 
از طرف دیگر، جنبش آزادیخواهی در ایران تاریخی یکصد ساله دارد. جنبش سبز فصل متاخر این جنبش ریشه دار است. در جنبش آزادیخواهی ایران همه راهها امتحان شده است: "مشروطیت" ، "خشم"، "انقلاب"، و ...همه راههایی بوده است که طی شده اند و ماحصل همه این آزمون های صحیح و خطا وانباشت تجربیات همین جنبش سبز است که امروز شاهدش هستیم. جنبش سبز انعکاس واقعیات جاری جامعه ایران است. در جامعه ایران دیگر دوران رفتارهای انقلابی و ایدئولوژیک سپری شده است. جامعه ایرانی و به خصوص قشر دانشگاهی و طبقه روشنفکری معتقد به تکثر فکری است و حتی بعضا با هراس از تجربه گذشته، از تن دادن به رهبری واحد پرهیز می کند. در چنین جامعه ای نه توجیه اخلاقی دارد و نه پذیرش اجتماعی و نه امکان عملی، که مردم را به بروز خشم متحدانه  دعوت کرد و از آنها درخواست نمود که در میدانی بازی کنند که جانشان را در کف دستشان قرار داده شده باشد و اگر نیاز باشد با سنگ و چوب و چماق به مبارزه با حریف بشتابند. در این جامعه، وقتی که  نوبت به تدوین استراتژی و تصمیم سازی می رسد، همه گروهها و افراد با تاکید بر تکثر فکری مطالبه مشارکت می کنند و از دیدگاه خود به طرح مطالبات و گزینش رویکرد می پردازند. و شگفت آور اینکه همین کسانی که بر طبل تکثر می کوبند، پس از عدم توفیق در دستیابی بر اهدافی که واقع بینانه تدوین نشده اند، با چشم پوشی بر علل و ریشه ها، صرفا بر ضعف رهبران در تصمیم سازی ایراد می گیرند و بسان کسانی که گویی وکالت تام در تصمیم سازی را به رهبران سپرده اند آنها را به بازخواست می گیرند. هدف نفی و نقد رویکرد متکثرانه نیست، بلکه سخن از این است که با رویکرد تکثر در تصمیم گیری ها و مطالبات -که می تواند درست یا غلط باشد- نمی توان به تصمیم واحد و اتحاد در خشم رسید. فی الواقع، باید اذعان داشت که  تکثر و تنوع جنبش سبز از نقاط مثبت این جنبش است، اما در کنار به رسمیت شناختن چنین هویتی، باید این واقعیت را هم پذیرفت که اگر چه این تکثر در دراز مدت راهگشاست ولی در کوتاه مدت سبب می شود که پیروزیها به تاخیر افتند و این هزینه را در کنار آن فایده باید تواما در نظر گرفت. 

در تصویر سازی از جنبش سبز می توان گفت که این جنبش، بستری است که در آن رودهای بسیار جریان دارند. هر کسی از ظن خود همراه شده است. رودهایی که هر یک مسیر خود را می پیمایند و حیات خود را به ممات دیگری نبسته اند. این رودخانه ها، در عین تکثر در پیام زندگی اشتراک دارند. در پس آرامش این بستر زیبا، دردی نهفته است که از مهجوریت انسان و انسانیت نگران و غمزده است. این اندوه بزرگ، زندگی را متوقف نکرده است و برای فرا رسیدن یک روز خوب و شاد همچنان نور امید تابان است اما این اندوه هنوز آنقدر جانکاه نشده است که اسباب اتحاد را فراهم آورد. هر چند که نهایتا روز خوب رستاخیز فراخواهد رسید.  "روز رستاخیز سبز" روزی است که این رودهای شفاف و زلال برای بها دادن و گرامی داشتن انسان و انسانیت و فروکاهاندن دردهای بشری به هم بپیوندند. روز رستاخیز سبز آن روزی است که  گروههای موجود در جنبش سبز به این باور برسند که می توان در عین تکثر و بدون هضم شدن در کلیتی فراگیر، خود را جزیی از یک کل واحد ببینند و به ساخت جنبشی قدرتمند و متحد کمک نمایند. آنگاه است که از این دغدغه و درد مشترک و از به هم پیوستن این رودهای خروشان،  دریایی پدیدار می شود که همه ناپاکیهای روزگار ما در آن ناپدیدار می شود و استبداد با همه شکوه پوشالی اش سر تعظیم فروخواهد آورد.  قصه دیروز، امروز و فردایمان را می توانیم در این کوتاه چنین به تصویر کشیم:

ضحاک همچنان قربانی میگیرد

 
هزار سال است که قربانی می گیرد شاید هم بیشتر

 
فریدون و کاوه پس کجایند؟

می دانم روز رستاخیز خواهد آمد

و ضحاک در دامنه های البرز به زنجیر  کشیده خواهد شد
------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: این مطلب را پیش از این در وب سایت جرس منتشر نموده ام.