نخبه گریزی حکومت ایران و روز دانشجو

آذر ۱۲، ۱۳۸۹

صحبت از پژمردن یک برگ نیست. برگ های سبز بی شماری به دست باغبان بی خرد حکومت ایران خشکانده شده اند یا در حال خشکانده شدن هستند. اگر چه با خشکیدن هر برگی، جوانه سبز جدیدی روییده است، اما افسوس خود را نمی توان کتمان داشت وقتی که باغبان تبر به دست بهترین های سرزمین ایران را نشانه رفته است.
آرمان رضاخانی (+)  یکی از برترین جوانان ایران زمین است. سرگذشت او آنقدر تلخ است که دل هر انسان آزاده ای را به درد می آورد. او و خانواده اش تجسم درد و رنج ایرانیان هستند و داستان زندگی آنها به تنهایی می تواند بیانگر عمق فاجعه ای باشد که در ایران در جریان است. پدر آرمان وقتی که او تنها دو سال داشت به دست یکی از کارگزاران نظام به نام جلال الدین فارسی به قتل می رسد. جلال الدین فارسی که هویت ایرانی اش مورد تردید است،  با نفوذی که در دستگاه فاسد حکومت ایران داشت نهایتا موفق می شود که روند قضایی را تحت تاثیر قرار داده و مورد تبرئه قرار گیرد و  خانواده رضاخانی را مستاصل نموده و از حق دادرسی عادلانه محروم نماید. شرح کامل و بازخوانی تاریخی این موضوع را می توانید در  این تارنما (+) دنبال نمایید.
سرپوش گذاشتن بر این جنایت، تنها ظلمی نیست که در حق آرمان رضاخانی و خانواده اش روا داشته شده است. آرمان بعدها با فداکاریهای مادرش و تلاش خودش به یکی از شایسته ترین جوانان این مملکت تبدیل می شود. آرمان اکنون جوان نخبه ای است که در رشته آی تی تحصیلات دانشگاهی خود را پی می گیرد.  آرمان برگزیده ی جشنواره خوارزمی، نخبه ریاضیات ممتاز کشوری در المپیاد ریاضی، مکتشف دو  قانون در ریاضیات به نام قانون مربعات و مثلثاث رضا خانی و مخترع جوان در زمینه هایی چون سازه های معماری و کمک آموزشی پیکتال است. آرمان در سال های گذشته کتبی در زمینه ریاضیات، ادبیات و جامعه شناسی تالیف کرده که در انتظار چاپ است. وی به زبان های انگلیسی و ایتالیایی تسلط دارد و با زبان های روسی و اکراینی آشناست و در مسابقات مختلفی چون سازه های ماکارونی حضور موفقی داشته است. از دیگر موفقیت های رضاخانی حل یکی از مسائل حل نشده  ریاضیات است که مورد تایید اساتید دانشگاه های مطرح کشور قرار گرفته است. وی هم چنین فعالیت های دیگری در زمینه ی برنامه نویسی و آی تی و ریاضیات نیز دارد .
این جوان شایسته و نخبه که علیرغم همه ظلم ها و بی مهری هایی که حکومت ایران در حقش روا داشته بود، با موفقیت هایی که کسب کرده است شایسته تقدیر بود اما حکومت ایران نه تنها از آرمان و خانواده اش هر گز تقدیر نکرد و هرگز به خاطر ظلمی که در حق خانواده انها روا داشته بود دلجویی نکرد، بلکه آرمان را از آذر 88 به بهانه  نوشته های وبلاگش و به جرم توهین به رهبری و ریس جمهور و تبلیغ علیه نظام  به حبس کشیده و ماهها تحت شکنجه و زندان انفرادی قرار داده و سرانجام در اردیبهشت 89 به دو سال حبس تعزیری محکوم نموده و از آن تاریخ تا همین اواخر (پنجم آذر ماه 89)  او را در زندان اوین  محبوس نگه داشته است.
محمد نوریزاد درباره آرمان رضاخانی که مدتی با او هم بند بوده است چنین می گوید(+):
"من این روزها، با جوان نوزده ساله ای هم نشین و هم بند هستم که مجموعه ای از خردمندی ها ودرستی ها با اوست. این جوان با همین سن و سال اندک خود، دو فرمول بدیع ریاضی را که ازدسترس همۀ دانشمندان وریاضی دانان جهان دور بوده است، کشف کرده و به اسم خود به ثبت رسانده است. این جوان، با همین سن وسال اندک خود، چهار اختراع غرور آفرین دارد. المپیادی است. برندۀ جشنوارۀ خوارزمی است. به زبان های انگلیسی وایتالیایی مسلط است. این جوان اما به اتهام متداول توهین به رییس جمهور و تبلیغ علیه نظام، پنج ماه و نیم است که در زندان است. اتهامی که مردمان جهان، به میزان ارتفاع آن غش غش میخندند. این جوان، شصت روز در زندان انفرادی بوده وتوسط بازجو های تند وبی ادب خود کتک خورده وتهدید شده است. این جوان، همان است که آقای جلال الدین فارسی، پدرش را به ضرب گلولۀ تفنگ شکاری خود کشته است. این جوان، اکنون، هفده سال است که چشم به راه تراوش حق وعدالت، از اسلام اختراعی ما است. اسلامی که آقای جلال الدین فارسی قاتل را به پرداخت یک ریال از پول خون پدر او ملزم نکرده است. اسلامی که آقای جلال الدین فارسی قاتل را آزاد گذارده، وخود او را که به ابراز نشاط سیاسی اش مشغول بوده، به زندان و انفرادی و تحمل ناسزا وضرب وشتم در انداخته است."
باری به هر جهت، روز دانشجو در راه است و هدیه حکومت به آرمان، آزادی موقتش بوده است که پس از ماهها حبس و شکنجه به او اعطا گردیده است. قطعا او از این هدیه متفرعنانه حکومت، کامش تلخ است به خصوص وقتی که می بیند که دانشجویان دیگری همچنان در بندند. مجید توکلی، علی ملیحی، بهاره هدایت، و ...  و دهها نام آشنا و نا آشنای دیگر لیستی از دانشجویان دربند را تشکیل می دهند که ماههاست در حبس و شکنجه به سر می برند.  این لیست طولانی سند افتخار جنبش دانشجویی و مدرک رسوایی حکومت نخبه گریز و مستبد ایران است که دانشگاه  و دانشگاهیان را دشمن تلقی نموده و وزیر علومش وعده تخریب دانشگاه را داده است. در چهارچوب فکری نخبه گریز و دانشجوستیز حکومت ایران می توان دریافت که جرم آرمان رضاخانی دو مورد بوده است: اول اینکه دانشجو بوده و دوم اینکه نامش آرمان است و در سرزمین تاریکیها مگر از آرمان سخن گفتن هم جایز است؟!

اگر چه فرصت آزادانه نفس کشیدن را از دانشگاهها ستانده اند اما افتخارات جنبش دانشجویی ما را بر آن می دارد که در مقابل این همه مجاهدت و فداکاری دانشجویان سر تعظیم فرود آوریم و روز دانشجو را بر همه دانشجویان چه آنان که در زندان های کشور محبوسند و چه آنان که در زندان بزرگ ایران به حبس کشیده شده اند تبریک بگوییم. به امید آنروز که فرصت قدردانی از جوانان دانشجو و گرامیداشت سهم شان در تحولات اجتماعی و سیاسی ایران فراهم آید.
-----------------------------------------------------------------------
پی نوشت 1: این مطلب را پیش از این در وبلاگ رویش سبز منتشر نموده ام: نخبه گریزی حکومت ایران و روز دانشجو

پی نوشت 2: هر گاه که یاد ظلم های حکومت به داشنجویان و فشار بر خانواده هایشان می افتم، یاد ناله های پدر معلمی در ذهنم زنده می شود که از رنجهایش در غم فرزند دانشجوی دربندش می گفت. دردنامه او را می توانید در این ویدیو (+) ببینید.

جناب کدیور! وقت آن است که درباره "هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران" تجدید نظر نمایید.

آبان ۱۸، ۱۳۸۹

 جناب کدیور!

چندی پیش در مصاحبه ای تلویزیونی ابراز داشتید که هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران، شعار غالب مردم ایران در تظاهرات و راهپیمایی های مختلف بوده است. پس از اینکه اعتراضات محافل مختلف درباره تحریف پیام مبارزات مردم ایران به سمع شما رسید، در یادداشتی بی آنکه اشاره ای به تحریف انجام شده داشته باشید، با اندکی کوتاه آمدن از موضع اولیه، اشاره نمودید که شعارنه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران ، هم شعار برخی از مردم بوده است و سپس به دفاع اخلاقی از شعار هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران پرداختید و شعار نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران را نوعاً متضمن نقض اصول اخلاقی دانستید. 

ذیلاً اشاره خواهم کرد که شعار هم غزه، هم لبنان چندان هم با اصول اخلاقی مطابقت نداشته و تلاش شما برای پوشاندن لباس اخلاق بر قامت این شعار بنا به دلایلی که خواهم گفت موجه نمی نماید:

1 – اگر چه نقض حقوق بشر در هر جایی عمل  غیر اخلاقی است که می بایست مورد اعتراض وجدان بشری قرار گیرد، اما متمایز کردن بخشی از مردم دنیا از سایر مردم مطابقتی با اصول اخلاقی ندارد و شاید بهتر باشد که شعار مدنظر شما را به هم سودان، هم چین، هم کوبا، هم کره شمالی، هم غزه، هم لبنان، هم ... و در آخر هم ایرن تغییر داد، که در این صورت  چه معنایی از این شعار که کل دنیا را شامل می شود، مستخرج می گردد؟

2- اگر چه حقوق همه انسان های دنیا اهمیت دارد، اما کدام اصل اخلاقی ناظر بر این است که احراز حقوقی بخشی و صرفاً بخشی از مردم دنیا، هم تراز با احراز حقوق مردم ایران باید باشد؟ بحث بر سر اهمیت و اولویت حقوق انسانها نیست، بحث بر سر احراز حقوق است. برابری حقوق انسان ها مانع از اولویت بندی در احراز حقوق مردمان کشورمان نمی گردد. 

3- در شرایطی که ایران پذیرفته است  که بخشی از جامعه جهانی باشد و الزام خود را به قوانین بین المللی ابراز داشته است، مداخله در امور داخلی یک کشور دیگر و حمایت از یک جریان داخلی در آن کشور با کدام اصول اخلاقی و حقوقی مطابقت دارد؟ 

4- نقض حقوق بشر در لبنان و غزه، توسط جریان های مورد حمایت ایران چه مبنای توجیهی دارد. لطفاً نفرمایید که نقض حقوق بشر توسط آنها نیز مورد تأیید شما نمی باشد، که در این صورت این سوال مطرح خواهد بود که در کدام یک از فرصت های پیش آمده شما به نقض حقوق بشر توسط این گروه ها اشاره داشته و این نقض حقوق تعمداً پنهان داشته شده را محکوم نموده اید؟ 

لذا، با توجه به موارد فوق می بینید که شعار هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران، نه تنها با اصول اخلاقی مطابقت نداشته، بلکه خود ناظر بر سوء استفاده غیر اخلاقی از اصول اخلاقی است که وجه المصالح افکار ایدئولوژیک و نه صرفاً اخلاقی قرار گرفته اند و بر عکس شعار نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران، نه به معنی تأیید نقض حقوق بشر در این دو حوزه، بلکه ناظر بر تعیین اولویت  بندی در احراز حقوق انسانی مردم ایران و اعتراض به رویکرد سوء استفاده گرانه حکوت ایران است. 

از طرف دیگر دفاع جانبدارانه و یکسو گرایانه جنابعالی از بخشی از حقوق مردم دنیا ولو به صرف قرابت ایدئولوژیک در کنار شائبه هایی که در موارد فوق تبلور یافته، مورد تردید و سوال فعالین سیاسی و حقوق بشر قرار گرفته است. این امر بخصوص پس از مواضع شرم آور دبیر کل حزب الله لبنان اهمیت بیشتری یافته است و به جهت زدودن این شائبه، از جنابعالی درخواست دارم که نسبت به مواضع شرم آور حزب الله
لبنان اعلام موضع نموده، تا از این رهگذر  به شفافیت فضای غبار آلود موجود، کمک نمایید. لابد در جریان هستید که با سخنان سید حسن نصرالله حق حاکمیت ملی ایرانیان مورد تعرض قرار گرفته است و از جنابعالی که درباره نقض حقوق انسان های در هر کجای دنیا حساسیت نشان می دهید، انتظار می رود که به نقض حقوق انسان ها در ایران نیز حساس باشید.
 
احمد سعیدی
17 آبان  89
-------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 1: این نامه و پاسخ آن در وب سایت جرس منتشر گردید: جناب کدیور! وقت آن است که درباره هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران تجدید نظر نمایید.


پی نوشت 2:  پاسخ نامه که گزیده ای از مواضع قبلی  کدیور بوده است به شرح ذیل می باشد:


اولا. شعار "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران" در روز قدس در تهران توسط جمعی از جوانان ایرانی فریاد شده است و در وقوع آن تردیدی نیست. ثانیا. این شعار عکس العملی در مقابل استفاده ابزاری از مسئله فلسطین از جانب حکومت ایران بوده است. بسیاری از سردهندگان این شعار سوء استفاده حکومت از آرمان فلسطین برای سرپوش گذاشتن بر ستمی که بر ملت ایران می رود را صادقانه محکوم کرده اند. هر چند از بیان مناسبی برای نیل به این هدف انسانی استفاده نکرده اند.  ثالثا. علیرغم اینکه این شعار در روز قدس سر داده شده است، و با اینکه در قصد خیر بسیاری از سردهندگان آن هم تردیدی نیست، من این شعار سلبی را صحیح نمی دانم، زیرا این شعار نه اخلاقی است و نه اسلامی. ظلم به هر ملتی ناپسند است چه ایرانی چه غیر ایرانی. هر چند اولویت در نبرد با ظالم خانگی است و اول باید خانه را از لوث ظالم پاک کرد ، آنگاه به دفاع از دیگر مظلومان پرداخت.


بیانم در باره شعار "هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران" نادرست و باعث سوء تفاهم شد. ...از شعارهای فوق - به شهادت یوتیوبهای موجود - شعار "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" رواج بیشتر و چشمگیرتری داشته است.

اعضای جنبش سبز درباره شیوه مواجهه با غزه و لبنان متکثر می اندیشند. شعار "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران" از مسلمات و مقدسات جنبش سبز نیست. شعار "برخی" از هموطنان ایرانی است. آنچنانکه شعار "هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران" مطالبه برخی دیگر از اعضای جنبش سبز است. هر دو گرایش در صفوف همین جنبش قابل مشاهده اند. نادیده گرفتن گرایش اول همانقدر نادرست است که تعمیم شعارشان به کل جنبش و نادیده گرفتن گرایش دوم. هیچیک از این دو شعار را نمی توان شعار کل مردم ایران یا کل جنبش سبز اعلام کرد. هیچکدام را هم نمی توان نادیده گرفت. هر دو را هم می توان نقد کرد.

من به عنوان یکی از اعضای ساده این جنبش ضمن اعتراف به شعار "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" به عنوان مطالبه برخی از هموطنان محترم، تمام انتقاد خود را متوجه حکومت بیخرد و عقب افتاده ای می کنم که به دلیل استفاده ابزاری از آلام ملت مظلوم فلسطین، جوانان صادقش را به وادی عکس العمل کشانده است. این شعار و شعارهای مشابه معلول سوء تدبیر استبداد دینی است. برای اصلاح این کاستی باید همه همت خود را مصروف مبارزه ملی با خودکامگی و دیکتاتوری کنیم. من حال برخی جوانان هموطنم را به نیکی درک می کنم که چرا به چنین نتیجه ای رسیده اند، اگر چه به شیوه ای متفاوت با ایشان استنتاج می کنم.

استفاده ابزاری حکام جمهوری اسلامی از باورهای دینی و سوء استفاده ایشان از احساسات و عواطف پاک انسانی ایرانیان باعث شده است، که اکنون مسائلی که برای همه عدالت خواهان و آزادی خواهان جهان از بدیهیات شمرده می شود، در فضای عمومی ایران نیازمند استدلال است. واضح است که "چراغی که خانه رواست، مسجد حرام است". در کلیه تصمیمات مرتبط با ایران، مصالح ملی ایران اولویت قطعی بر تمام امور دیگر دارد. اگر قرار است به کمک دیگر مظلومان بشتابیم مظلومیت مسلمانان همسایه در چچن (روسیه) و مظلومیت مسلمانان ترکستان شرقی در چین که یک سوم لغاتشان فارسی است و به فرهنگ ایرانی عشق می ورزند، چرا در بده و بستان سیاسی حکومت با فرمانروایان روسیه و چین فراموش شده است؟


پاسخ به پرسشهای کاربران سبزلینک، سیزدهم  شهریور ۱۳۸۹

شعار “نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران” بر شعارهای دیگر غلبه داشته است. هرچند من این شعار را برخلاف ضوابط حقوق بشر، موازین اخلاقی و مصالح ملی ارزیابی می کنم. افراط و سوء استفاده رژیم جمهوری اسلامی از آرمان فلسطین نباید ما را در برابر نقض حقوق بشر و تجاوز به کرامت انسانی در دیگر سرزمینها بی تفاوت کند. آدم کشی و جنایت همه جا زشت و محکوم است چه در کهریزک و اوین چه در غزه و لبنان. شهروندان کشور همسایه ترکیه در این موضع از هموطنان محترم مدافع این شعارِ عکس العملی موفق تر عمل کرده اند.

پی نوشت 3:   شخصا توضیحات جناب کدیور درباره اصلاح موضع اولیه و اعلام این موضوع که شعار "نه غزه ،  نه لبنان،  جانم فدای ایران"  شعار غالب مردم ایران بوده است را قانع کننده می دانم و اصلاح موضع اولیه توسط ایشان را قابل ستایش می دانم. اما اولا نسبت به غیراخلاقی خواندن شعار "نه غزه، نه لبنان، جانم فدی ایران"  و اخلاقی خواندن شعار "هم غزه ، هم لبنان،  جانم فدای ایران"  بنا به استدلالات ارایه شده در نامه ارسالی ام به ایشان، متقاعد نشده ام و ضمنا مقصود اصلی این نامه که همانا اعلام موضع درباره سخنان اخیر سید حسن نصرالله  تا کنون بی پاسخ مانده است که امیدوارم در روزهای آتی و پس از فروخوابیدن التهابات موجود نسبت به این امر اقدام فرمایند.

پی نوشت 4: الان که متن را به روز رسانی می کنم، سه روز از انتشار مطلب اصلی می گذرد. همانطور که انتظار می رفت، جناب کدیور طی مصاحبه ای با مسیح علینژاد به اعلام موضع در برار سخنان سید حسن نصرالله پرداخته و گفته است که : ایرانیان بر خلاف اعراب حجاز، صاحب فرهنگ و تمدنی بزرگ بوده اند. فرهنگ و زبان پارسی خود را با جهانی عوض نمی کنیم. وی همچنین خطاب به دبیرکل حزب الله لبنان گفت که اگر خامنه ای برای او امام است برای بسیاری از ایرانیان داخل کشور کسی است که راهِ معاویه را رفته است.

اعدام، از جلب رضایت خدا تا تحکیم پایه های حکومتی خودکامه

مهر ۱۷، ۱۳۸۹


اعدام یکی از بارزترین وجوه سیستم تاریک قضایی ایران است. بیش از آنکه تدوین چنین سیستم ناکارآمدی بر مبنای اقتضائات روزگار و استدلالت حقوقی و قضایی صورت گرفته باشد، اعدام و مجازاتهای مشابه تبدیل به نمایشی از دینگرایی حکومتی شده است که مشروعیت خود را نه بر پایه مشارکت مردم که بر پایه مذهب بنا نهاده است. اگر چه حتی اگر از منظر درون دینی هم به مجازاتی نظیر اعدام نگریسته شود، اجرای این مجازات چندان قابل دفاع نیست و ایرادات فراوانی بر آن وارد است (+) و متاسفانه باید گفت اجرای چنین احکامی با هزینه کردن از مبانی دینی، مایه وهن دین و احکام دینی شده است. فارغ از مبنای دینی مجازاتهایی مانند اعدام، روند چند سال اخیر نشان داده است که حکومت ایران، چندان هم دغدغه های دینی ندارد و دین را بهانه ای کرده است برای تسلط بر جامعه و چپاول ثروتهای مادی و معنوی آن. در واقع اگر دقیق تر به مساله احکام هراس انگیزی مانند اعدام نگریسته شود، درخواهیم یافت که حکومتی که در بحران فقدان مشروعیت گرفتار آمده است، ناگزیر از اجرای مانور اقتدار شده است تا اگر حکومتی بر دلها ندارد، هراسی را در دلها بنا نهد که ستون سست بقایش شود و فی الواقع راز بقای این حکومت به پراکنش ترس و نفرت وابسته شده است! به عنوان مثال اعدام های دسته جمعی و در ملا عام بیش از آنکه به هدف مجازات و بازدارندگی باشد مانور اقتدار حکومتی است که از حل بحرانهای اجتماعی و سیاسی اش عاجز شده است و با نمایش هایی از این دست ناتوانی مدیریتی خود را پنهان می کند. و تاسف بار آنجاست که حکم  اعدام را به محکومین سیاسی هم تعمیم می دهند و فضاحت را  تا بدانجا می رسانند که از خطبه های دارالخلافه می گویند خداوند از اعدام ها خوشحال می شود و دستوربه قتل و اعدام می دهند تا رضایت خداوندگارشان را بدست آورند (+).

تکلیف چنین حکومتی با موضوع اعدام  مشخص است. اما سوال اینجاست که سهم مردم و باورهایشان در مشروعیت بخشیدن به این مجازات سیاه چیست؟ نقل است که تا زمانی که اعدام تماشاچی دارد، اعدام کننده از آن حمایت می کند. واقعیت این است که بخشی از جسارت نظام حاکمه ایران در اجرای این احکام ننگین، حمایت بخشی از بدنه جامعه از اعدام هاست. صحنه های اعدام در ملا عام یکی از  دردآورترین فجایع بشری است. فاجعه آنجایی فزونی می گیرد که آدمهایی هلهله کنان به تماشا می آیند و گو اینکه به سینما آمده اند، از سر و کول هم بالا می روند که این اعدامها را به نظاره بنشینند. به راستی ما وارث چه فرهنگی هستیم! این درد را کجا باید برد؟
بخش اعظمی از اعدام ها که پشتوانه اجتماعی هم دارد، اعدام هایی است که ذیل نام حکم قصاص (این قتل بی مجازات) صورت می گیرد. حمایت فکری بخش قابل توجهی از جامعه از این نوع اعدام ها  در واقع خشونت خفته در تار و پود پوسیده یک جامعه ناهنجار را نشان می دهد. جامعه ای که چشم در برابر چشم قانون جاری آن است. و کسی که با قصاص آرام می گیرد، در واقع خود به نوعی مرتکب قتل شده است. قتلی سفید و متاسفانه مشروع که فقط مجازات ندارد ولی حقیقتا تاریکی و سیاهی آن بر دل و روح اعدام کننده باقی خواهد ماند. پدری را تصور کنید که فرزند جوانش در درگیری با دوستش بصورت اتفاقی کشته شده است و حالا در پی اعدام قاتل فرزندش است. او که آتش انتقام خون فرزندش را با اعدام خاموش می کند، همانقدر تاریکی بر دلش می نشیند که بر دل قاتل فرزندش نشسته بود. انتقام گیرنده با اجرای قصاص، تاریکی ناشی از کینه و نفرت و بغضش را از دلش بیرون می کند ولی تاریکی ماندگاری را بر دلش جایگزین خواهد نمود که تا ابد با او همراه خواهد بود. او قبل از اعدام قاتل فرزندش، می توانست هر گاه که قلبش بزرگ می شد کینه و نفرت را از دلش بیرون کند اما حالا بعد از قتل قاتل فرزندش، تاریکی این قتل سفید را هرگز نمی تواند از قلبش بیرون کند. مراد از این نوشتار این نیست که از قتل دفاع نموده و وارثان مقتول را بی آنکه حمایت اجتماعی کنیم به حال خود رها سازیم. در مجازات قاتل شکی نیست، اما اعدام راه حلی نیست که برای یک معضل اجتماعی انتخاب شده است و نه تنها چرخه خشونت را متوقف نمی کند، بلکه خود ابزاری است در جهت تزاید نفرت ها و ترویج خشونت ها. و مگر نه اینکه خون به خون شستن محال آمد پدید؟

باری به هر جهت، حمایت فکری بخشی از بدنه اجتماعی مردم از مجازات اعدام به همین جا ختم نمی شود و آثار و تبعات آن به موارد دیگری نیز تعمیم یافته است. حکومت ایران متکی بر همین باورها، راه حل بسیاری از مشکلاتش را، از مبارزه با آنچه خود فساد اخلاقی می خواند گرفته تا مشکلاتی نظیر قاچاق مواد مخدر در اجرای احکامی نظیر اعدام یافته است. و کاش اعدام ها فقط  در همین حوزه باقی می ماند. متاسفانه با سو استفاده از همین باورهای اجتماعی، حکومت ایران به راحتی توانسته  است اعدام های سیاسی و ایدئولوژیک را نیز تئوریزه کند و در راستای دریافت های اجتماعی مردم مشروع جلوه دهد و بدینوسیله اعدام و سرکوب را راهبرد تضمین بقا قرار دهد.  فاجعه قتلهای دهه شصت، که لکه ننگی در تاریخ معاصر ایران است ریشه در همین فضای غبارآلود دارد (+).

اگر هدف را حرکت به سمت جامعه ای مدرن و متعادل قرار دهیم، یکی از جنبه های چنین جامعه ای اجرای مجازات ها به هدف اصلاح جامعه و زدودن خشونت و جرم و همچنین افزایش سطح فرهنگ عمومی است و نه ایجاد ترس و هراس در جامعه. جامعه ای که جرم در آن با مجازات های خشن و رفتار های سرکوبگرانه کنترل شود، حتی اگر در مهار جرم موفقیت هایی هم بدست آید، نمی توان ادعا کرد که رفتارهای جرم خیز بطور کامل از بین رفته اند ، بلکه اشتیاق به انجام جرم کماکان در لایه های جامعه وجود دارد و شاید حتی این انگیزه ها در قالبی جدید بیشتر و بیشتر انگیخته شوند. لذا مبازره با اعدام و مجازاتهای مشابه نظیر سنگسار، قطع دست، شلاق، و ... باید به عنوان یکی از سرفصلهای مبارزات اجتماعی مردم ایران قرار گیرد. در این راه دو مانع عمده وجود دارد. اول حکومتی که این مجازاتها را دستآویز شیوه خشن حکومتمداری نموده است و دوم مردمی که با باورهایشان در این اجرای این مجازاتها سهیم اند و بعضا مجری. خوشبختانه نسل جوان و تحصیلکرده ایرانی، تا حدودی نسبت به عواقب چنین مسایلی آگاه دارد، و می تواند به عنوان سفیر مبارزه با اعدام و خشونت رسمی مهمترین نقش را در این عرصه بازی کند. نهادهای اجتماعی و مردم نهاد نیز می توانند کمک بسیاری در این زمینه داشته باشند. حرکت های اجتماعی اخیر تعدادی از هنرمندان برای مبارزه با اعدام و کسب رضایت صاحبین دم ، بسیار موثر بوده است و مساله اعدام و کراهت آن با برد رسانه ای که این عزیزان داشته اند به یکی از مسایل مهم روز ایران تبدیل شده است (+). با تداوم این گونه حرکت های اجتماعی، حداقل می توانیم امیدوار باشیم که سهم باورهای اجتماعی مردم در رسمیت دادن به این خشونت ها کاهش پیدا خواهد کرد و می توانیم همچنان به انتظار بنشینیم که روزی فرا رسد که به  ایران بدون اعدام افتخار کنیم. تا آن زمان  درد فرهنگی اعدامها، چندان فرصتی برای افتخار کردن و به خود بالیدن نخواهد گذاشت. 
----------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1:  این مطلب را با تغییراتی اندک پیش از این در وب سایت خبرنگاران سبز منتشر نموده ام. (+)

پی نوشت 2:  این مطلب را به مناسبت روز جهانی مبارزه با اعدام (دهم اکتبر) و در پی فراخوان وبلاگ ها و وب سایت ها برای طرح عمومی این موضوع نوشتم. اگر چه دغدغه اعدام و مبارزه با آن همیشه در ایده ها ی ذهنی ام وجود داشت، اما این فراخوان سبب گردید که این ایده اندکی رنگ تحقق گیرد. امید دارم که این حرکت در همین جا متوقف نگردد و تبدیل به یک موج اجتماعی در راستای مبارزه با اعدام گردد.

پی نوشت 3:  از صادق خلخالی تا صادق لاریجانی ، از اعدام تا اعدام  مقاله ارزشمندی است که در قسمت به بیان روند اعدام ها در ایرام می پردازد. قسمت اول، به اعدام های انقلابی و سیاسی پس از پیروزی انقلاب و دهه شصت می پردازد، قسمت دوم اعدام های فراقانونی در داخل و خارج از کشور(قتل های زنجیره ای دهه هفتاد) را بررسی می کند، و قسمت پایانی، اعدام مجرمان صغیر، جرائم اجتماعی، اراذل و اوباش، اعدام های سیاسی (دهه هشتاد) مورد بحث قرار می دهد.

پی نوشت 4: نمونه ای دردآور از یک اعدام ایدئولوژیک را می توانید در این لینک ببینید. کاملا مشخص است که این اعدام در یک کانتکست مذهبی صورت می گیرد. فرد اعدام شونده همچون یک قهرمان شعارگویان به پای چوبه دار می رود در حالی که مردم نیز در سوی دیگر با شعارهای مذهبی نفرت خود را نسبت به فرد اعدام شونده ابراز می دارند. نفرت مذهبی در گفتگوهای مردم نیز کاملا هویداست. بدیهی است که این گونه اعدام ها اولین اثرش شعله ورکردن آتش جنگهای مذهبی در مناطقی است که تفاوت های مذهبی بخشی از فرهنگ منطقه است.

پی نوشت 5: حاشیه های چند نمونه از اعدام کودکان در ایران را که به بهانه قصاص انجام شده است را می توانید در این لینک ها جستجو کنید: + ، + ، + . ضمنا به پیشنهاد یکی از دوستان می توانید یک نمونه اعدام کودکان را از ابتدای موضوع تا انتها به لحاظ تاریخ و شرح حوادث (از انتها به ابتدای فهرست جستجو) در این لینک (+) جستجو کنید. 

پی نوشت 6:  این صحنه جزو معدود صحنه هایی است که مردمی به تماشای اعدام آمدند اما این بار نگذاشتند که مراسم اعدام به اجرا درآید و صرفا تماشاچی نبودند.

پی نوشت 7:  برای دریافت عمق فاجعه اعدامهای دسته جمعی می توانید به گزارشهای منتشر شده ای که درباره اعدامهای دسته جمعی در زندان وکیل آباد مشهد صورت می گیرد، مراجعه کنید. ( به عنوان نمونه این گزارش )  
 

پی نوشت8: امیدورام که روزی بتوانیم نسبت به اعدام حیوانات در ایران هم اعتراض کنیم. فعلا که انسانها را اعدام می کنند و خیلی هم کاری از مردم ایران بر نمی آید ولی می توان امیدوار بود. نشانه های خوبی در حال ظاهر شدن است. نمونه ای از اعدام حیوانات در ایران را می توانید در این لینک ببینید.



اعدام شناسه کشور ما نیست

روز دهم اکتبر روز جهانی مبارزه با اعدام است و متاسفانه اعدام  های روزافزون در ایران بصورت سیستماتیک در حال انجام است  که این امر بیان کننده  نیاز  مبرم به توجه و عزم جدی نهادهای مردم نهاد به موضوع مبارزه با این پدیده شوم است. در این نوشتار نمونه هایی از مقالات، نوشته ها و سروده هایی از هنرمندان، نویسندگان و فعالین ایرانی را جمع آوری کرده، که نشان می دهد هنر و فرهنگ ایرانی والاتر از آن است که با پنجه هایی که بر چهره آن کشیده می شود مخدوش شود. اعدام شناسه کشور ما نیست، جمله ای است از مانا نیستانی که در پای یکی از طرح هایش نوشته بود. همین بهانه ای شد که در طرحها و نوشته های ایشان و دیگران جستجویی داشته باشم تا  بتوانیم به آینده ای روشن که قرار است  به همت جوانان  و فرهیختگان ایرانی شکل بگیرد دل خوش داریم، اگر چه اوضاع فعلی چندان خوشایند نیست.
----------------------------------------------------------------------------------

1: شاعر فرهیخته ایرانی، سیمین بهبهانی  در پی اعدام پنج تن از هموطنان ایرانی در ایام پس از انتخابات شعری زیبا سروده است:

بگو چگونه بنویسم یکی نه، پنج تن بودند
نه پنج، بلکه پنجاهان به خاطرات من بودند
*
بگو چگونه بنویسم که دار از درخت آمد
درخت آن درختانی که خود تبر شکن بودند

*
بگو چگونه بنویسم که چوب دارها روزی
فشرده پای آزادی به فرق هر چمن بودند
*
نسیم در درختستان به شاخه ها چو می پیوست
پیام هاش دست افشان به سوی مرد و زن بودند
*
کنون سری به هر داری شکسته گردنی دارد
که روز و روزگارانی یلان تهمتن بودند
*
چه پای در هوا مانده چه لال و بی صدا مانده
معطل اند این سرها که دفتری سخن بودند
*
مگر ببارد از ابری بر این جنازه ها اشکی
که مادران جدا مانده ز پاره های تن بودند
*
ز داوران بی ایمان چه جای شکوه ام کاینان
نه خصم ظلم و ظلمت ها که خصم ذوالمنن بودند
 ----------------------------------------------------------------------------
2: سروده زیبای هوشنگ ابتهاج(ه.ا سایه)  درکی ظریف از موضوع اعدام سیاسی می دهد:
 
خبر کوتاه‌ بود اعدام‌ شان‌ کردند!

خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گریه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌
چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود
عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آنجا
طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌کند آنجا

شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر

عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند

عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌

عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست

-----------------------------------------------------------------------------------

کتاب دو جلدی حق حیات نوشته عمادالدین باقی  تاکنون به نزبانهای انگلیسی و عربی ترجمه شده است. مطالعه باقی مبتنی بر مباحث حقوقی در قوانین اسلامی و بین المللی است که در آن  به این جمعبندی می رسد که پایان دادن به هر شکلی از اعدام یک ضرورت است از جمله محکومیت اعدام کودکان بخاطر جرایمی که در سن کمتر از ۱۸ سالگی مرتکب شده اند. نسخه الکترونیکی این کتاب از این لینک قابل دریافت است.

---------------------------------------------------------------------------
میر حسین موسوی ومهدی کروبی، اعدام های سیاسی بهمن ماه 88 را که به قصد ایجاد رعب و وحشت در مردم انجام شده بود محکوم نمودند.

در موضع گیری دیگری، در اردیبهشت 89، میرحسین موسوی اعدامهای سیاسی پنج نفر از هموطنانمان را محکوم نمود.  مهدی کروبی نیز در اردیبهشت 88 طی بیانیه ای خواستار لغو مجازات اعدام کودکان زیر 18 سال شده بود.
----------------------------------------------------------------------------------
 رهنورد  ضمن محکوم کردن اعدام های دهه شصت در یک موضع گیری شجاعانه گفت که اعدام های سال شصت و هفت لکه ی سیاهی است که به آب زمزم و کوثر نتوان سفید کرد. وی همچنین در یادداشتی تحت عنوان چرا اعدام؟ به نقد این پدیده شوم در عرصه قضایی ایران می پردازد.


------------------------------------------------------------------------------
صبا واصفی پژوهشگر، فعال حقوق بشرو فعال جنبش زنان  که اکنون ساکن استرالیاست طی یک ابتکار حقوق بشری، به همراه ایرانیان مقیم استرالیا ضمن 50 کیلومتر دوچرخه سواری خواستار لغو مجازات اعدام درجمهوری اسلامی ایران می شود.
صبا واصفی ضمن تشکر از ایرانیان فعال در انجام این حرکت اعتراضی، می گوید: "بر مبنای آمار ارایه شد ه از طر ف سازمان های جهانی و نهاد  حقوق بشری سازمان ملل متحد، جمهوری اسلامی دارای رتبه اول در محکومیت کودکان به مجازات اعدام و رتبه دوم در اعدام بزرگسالان درجهان است. اکنون که درآستانه روز جهانی مبارزه علیه اعدام قرار داریم، برای آگاه سازی افکارعمومی، این حرکت اعتراضی را سازمان دادیم."
---------------------------------------------------------------------------------
شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل نیز همواره نسبت به اجرای مجازات اعدام در ایران موضع گیری نموده و کمک شایانی در بسیج افکار عمومی دنیا بر علیه اعدام در ایران و به خصوص اعدام کودکان زیر 18 سال داشته است.

---------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 1: نمونه های فوق تنها بخش کوچکی از آثار و فعالیت ها در راستای مبارزه با اعدام بوده است و قطعا نمونه های دیگری نیز وجود دارد که همگی در جای خود ارزشمند می باشند.
--------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 2: این مطلب را به مناسبت روز جهانی مبارزه با اعدام (دهم اکتبر) و در پی فراخوان وبلاگ ها و وب سایت ها برای طرح عمومی این موضوع نوشتم. اگر چه دغدغه اعدام و مبارزه با آن همیشه در ایده ها ی ذهنی ام وجود داشت، اما این فراخوان سبب گردید که این ایده اندکی رنگ تحقق گیرد. امید دارم که این حرکت در همین جا متوقف نگردد و تبدیل به یک موج اجتماعی در راستای مبارزه با اعدام گردد.

جنبش سبز و مساله ای به نام دین

شهریور ۲۷، ۱۳۸۹


در تاریخ ایران، کم نبوده است برشها و دوره هایی بعضاً بسیار طولانی که سوارکارانی نشسته برمرکب دین، بر جان و مال و زندگی مردم مسلط شده اند، جامعه را به قهقرا برده اند و نهایتا پس از تحمیل هزینه فراوان رو به زوال گذاشته اند. مقاطعی هم بوده است که طبقه روحانیون اگر چه مستقیما در حکومت نقش نداشته، اما به قوام حکومت جور و یا سقوط دولتهای مردمی کمک نموده و به  قول معروف ضلع تزویر از مثلث زر و زور و تزویر(منبر) را تشکیل داده اند. آخرین نمونه از سیاهه حکومت های دینی، حکومت اخیر ایران است که وضعیتی تاریک را بر ایران حاکم نموده و چشم انداز هر گونه اقدام اصلاحی را تیره و تار ساخته است. حال که از پس این ابرهای سیاه، بارقه های امید سبز نمایان شده، جمعی از ایرانیان نگران از بازتولید استبداد دینی در قالبی نوین، همچون مارگزیده ای که از ریسمان مذهب در هراسند، با حضور هر نماد مذهبی در تار و پود این جنبش مخالفند و عموما استدلالهایشان را بر مبنای نوعی قیاس با انقلاب 57 بنا می کنند و نسبت به تکرار تجربه ای مشابه هشدار می دهند.

در نقد این نظر، با نویسنده همراه شوید تا فضای دهه پنجاه را مروری سریع کنیم. انقلاب 57 ایران، یک انقلاب مذهبی بود. مطالبات مذهبی در صدر مطالبات قرار داشتند و مطالبات اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی با اختلافی فاحش در درجات بعدی مطرح بودند. پایگاه اصلی انقلاب، مساجد و مبلغین آن، روحانیت بودند. اگر چه ائتلاف های نانوشته ای بین روحانیون و سایر گروهها وجود داشت، اما نقش آن گروهها  و ضریب نفوذ آنها در جامعه در مقابل نفوذ و سیطره روحانیون ناچیز بود. این روند به خصوص در سالهای منتهی به انقلاب شدت بیشتری هم به خود گرفته بود. در دوران سالهای قبل از انقلاب، حتی دغدغه دانشگاههای ما هم مفاهیم مدرن نبود و بیشتر دغدغه مذهب داشتند. رشد گروههای اسلامگرا در دانشگاههای آن دوران انکار ناشدنی است. حتی روشنفکر آن زمان هم، شریعتی بود که دغدغه اش ترویج اسلام سرخ به جای اسلام سیاه صفوی و حوزه تاثیرش جوانان و بخصوص اقشار دانشگاهی بود. صدای غالب جامعه و دانشگاه، مذهب و دغدغه های مذهبی بود.  به قول یکی از روزنامه نگاران: "خمینی که از آسمان نازل نشد، او حاصل جمع جامعه ما بود. حرف های خمینی همان جملاتی بود که بارها و بارها از دهان روشنفکران چپ و لائیک این مملکت در سالهای استبداد درآمده بود. امام زمان را قبل از همه فروغ فرخزاد خواب دیده بود و پرویز صیاد در صمدش دقیقا همان انتقاداتی را از حکومت می کرد که خمینی می کرد. هادی خرسندی قبل از بنده و جنابعالی " خدا را یک شب با خمینی" دیده بود در آن شعر معروف. اسماعیل نوری علا در هفته نامه ای که توسط احمد شاملو سردبیری می شد، نوشته بود که حکومت دینی هیچ ربطی به استبداد ندارد. خشونت را بهترین نمایشنامه نوبس تاریخ ایران، حضرت ساعدی در سال 1357 تئوریزه کرده بود. حاصل همه اینها شد آیت الله خمینی. "

بعد از انقلاب، وقتی مردم طعم یک حکومت دینی را چشیدند، کم کم از آرمانهای اولیه فرو آمدند. دانستند که حکومت دینی، فریبی بر قامت استبداد دینی است. با پوست و گوشت خود درک کردند که استبداد دینی تلخ ترین طعم را از میان حکومت های استبدادی دارد. دانستند که اگر در میخانه ها را ببندند، راههای تزویر و ریا باز می شود و در پایان نه از دین نشان ماند و نه از ملک! این تصویر مردمی است که دغدغه به قدرت رساندن اسلام را داشتند و حالا پس از محقق شدن آرزویشان، اینک سی سال است که در عزل حکومتی که خود بر سر کار آورده اند، حیران مانده اند. مگر غول استبداد دینی را به این راحتی می شود عزل کرد؟

علیرغم این، تصویر جامعه امروز ایران، کماکان تصویری مذهبی است، با این تفاوت که مردم دانسته اند که دین امری شخصی است و دخلی به حکومت ندارد. مردم به دو چشمان خود دیده اند که حکومت، دین را نه برای تحقق جامعه دینی که برای بقای خودش هزینه خواهد کرد. مردم اگر چه هنوز از اسم سکولاریسم هراس دارند، اما به واقع سکولارانی معتقد به جدایی نهاد دین از حکومت هستند و دغدغه امروزشان نه دغدغه دینی که عزل حکومتی است که دین را بهانه کرده است.  دعوای امروز مردم ایران دیگر دین نیست، نان و آزادی است. این به معنی ضد مذهبی شدن مردم نیست، بلکه مردم با تجربه کردن تلخی های یک  دین سیاسی، مذهب را به خلوت منزلشان برگردانده اند و دانسته اند که اینگونه هم ایمانشان بهتر حفظ می شود و هم مملکتشان! و چنین است که دیگر نبض جامعه در دست روحانیت نیست. جوانان تحصیلکرده که این روزها صدای غالب جامعه شده اند، ندای آزادیخواهی و عدالت را تا روستاهای دورافتاده هم برده اند و در مقابل، منابر و مساجد روحانیون غالبا  بی رونق  شده است! و خلاصه اینکه طعم بحرانهای ناکارآمدی حکومت دینی را همه چه شهرنشینان و چه روستانشینان چشیده اند.

و چنین است که می پندارم، قیاس این روزها با روزهای قبل از انقلاب 57 قیاسی باطل است و نگرانی از بازتولید استبداد دینی در لوای جنبش سبز، نوعی بدبینی است و اصرار بر حذف دین از متن جنبش و ترویج عقاید ضدمذهبی، منجر به از دست دادن بدنه اصلی جنبش و انزوای آن خواهد شد و حتی ممکن است که نقض غرض شود و  دغدغه مذهب را بصورت انفعالی به جامعه بازگرداند. علیرغم این امر، می توان  با حفظ حقوق و احترام دینداران حاضر در جنبش، نسبت به خطرات بازتولید استبداد دینی بر بستر اسلام سیاسی تاکید کرد و خاطره سی سال گذشته را زنده نگه داشت تا مبادا ظلمی که به نام دین بر مردم روا داشته شد، از خاطره مردم ایران فراموش شود و تا مبادا که دوباره هوس حکومت دینی کنند! 


------------------------------------------------------------------


پی نوشت1: دوستانی که علاقه دارند را به خواندن پاسخ های محسن کدیور به پرسشهای کاربران سایت سبزلینک  و همچنین  شنیدن سخنرانی منتقدانه ایشان نسبت به ولایت فقیه فرا می خوانم که خود گویای بخشی از داستانی است که فوقا نقل گردید.
 الف:پاسخهای محسن کدیور به پرسشهای کاربران سبزلینک
ب:  سخنرانی کدیور در باب ولایت فقیه

 پی نوشت 2: این مطلب را پیش از این در وبسایت خبرنگاران سبز منتشر نموده ام: جنبش سبز و مساله‌ای به نام دین