اعدام، از جلب رضایت خدا تا تحکیم پایه های حکومتی خودکامه

مهر ۱۷، ۱۳۸۹


اعدام یکی از بارزترین وجوه سیستم تاریک قضایی ایران است. بیش از آنکه تدوین چنین سیستم ناکارآمدی بر مبنای اقتضائات روزگار و استدلالت حقوقی و قضایی صورت گرفته باشد، اعدام و مجازاتهای مشابه تبدیل به نمایشی از دینگرایی حکومتی شده است که مشروعیت خود را نه بر پایه مشارکت مردم که بر پایه مذهب بنا نهاده است. اگر چه حتی اگر از منظر درون دینی هم به مجازاتی نظیر اعدام نگریسته شود، اجرای این مجازات چندان قابل دفاع نیست و ایرادات فراوانی بر آن وارد است (+) و متاسفانه باید گفت اجرای چنین احکامی با هزینه کردن از مبانی دینی، مایه وهن دین و احکام دینی شده است. فارغ از مبنای دینی مجازاتهایی مانند اعدام، روند چند سال اخیر نشان داده است که حکومت ایران، چندان هم دغدغه های دینی ندارد و دین را بهانه ای کرده است برای تسلط بر جامعه و چپاول ثروتهای مادی و معنوی آن. در واقع اگر دقیق تر به مساله احکام هراس انگیزی مانند اعدام نگریسته شود، درخواهیم یافت که حکومتی که در بحران فقدان مشروعیت گرفتار آمده است، ناگزیر از اجرای مانور اقتدار شده است تا اگر حکومتی بر دلها ندارد، هراسی را در دلها بنا نهد که ستون سست بقایش شود و فی الواقع راز بقای این حکومت به پراکنش ترس و نفرت وابسته شده است! به عنوان مثال اعدام های دسته جمعی و در ملا عام بیش از آنکه به هدف مجازات و بازدارندگی باشد مانور اقتدار حکومتی است که از حل بحرانهای اجتماعی و سیاسی اش عاجز شده است و با نمایش هایی از این دست ناتوانی مدیریتی خود را پنهان می کند. و تاسف بار آنجاست که حکم  اعدام را به محکومین سیاسی هم تعمیم می دهند و فضاحت را  تا بدانجا می رسانند که از خطبه های دارالخلافه می گویند خداوند از اعدام ها خوشحال می شود و دستوربه قتل و اعدام می دهند تا رضایت خداوندگارشان را بدست آورند (+).

تکلیف چنین حکومتی با موضوع اعدام  مشخص است. اما سوال اینجاست که سهم مردم و باورهایشان در مشروعیت بخشیدن به این مجازات سیاه چیست؟ نقل است که تا زمانی که اعدام تماشاچی دارد، اعدام کننده از آن حمایت می کند. واقعیت این است که بخشی از جسارت نظام حاکمه ایران در اجرای این احکام ننگین، حمایت بخشی از بدنه جامعه از اعدام هاست. صحنه های اعدام در ملا عام یکی از  دردآورترین فجایع بشری است. فاجعه آنجایی فزونی می گیرد که آدمهایی هلهله کنان به تماشا می آیند و گو اینکه به سینما آمده اند، از سر و کول هم بالا می روند که این اعدامها را به نظاره بنشینند. به راستی ما وارث چه فرهنگی هستیم! این درد را کجا باید برد؟
بخش اعظمی از اعدام ها که پشتوانه اجتماعی هم دارد، اعدام هایی است که ذیل نام حکم قصاص (این قتل بی مجازات) صورت می گیرد. حمایت فکری بخش قابل توجهی از جامعه از این نوع اعدام ها  در واقع خشونت خفته در تار و پود پوسیده یک جامعه ناهنجار را نشان می دهد. جامعه ای که چشم در برابر چشم قانون جاری آن است. و کسی که با قصاص آرام می گیرد، در واقع خود به نوعی مرتکب قتل شده است. قتلی سفید و متاسفانه مشروع که فقط مجازات ندارد ولی حقیقتا تاریکی و سیاهی آن بر دل و روح اعدام کننده باقی خواهد ماند. پدری را تصور کنید که فرزند جوانش در درگیری با دوستش بصورت اتفاقی کشته شده است و حالا در پی اعدام قاتل فرزندش است. او که آتش انتقام خون فرزندش را با اعدام خاموش می کند، همانقدر تاریکی بر دلش می نشیند که بر دل قاتل فرزندش نشسته بود. انتقام گیرنده با اجرای قصاص، تاریکی ناشی از کینه و نفرت و بغضش را از دلش بیرون می کند ولی تاریکی ماندگاری را بر دلش جایگزین خواهد نمود که تا ابد با او همراه خواهد بود. او قبل از اعدام قاتل فرزندش، می توانست هر گاه که قلبش بزرگ می شد کینه و نفرت را از دلش بیرون کند اما حالا بعد از قتل قاتل فرزندش، تاریکی این قتل سفید را هرگز نمی تواند از قلبش بیرون کند. مراد از این نوشتار این نیست که از قتل دفاع نموده و وارثان مقتول را بی آنکه حمایت اجتماعی کنیم به حال خود رها سازیم. در مجازات قاتل شکی نیست، اما اعدام راه حلی نیست که برای یک معضل اجتماعی انتخاب شده است و نه تنها چرخه خشونت را متوقف نمی کند، بلکه خود ابزاری است در جهت تزاید نفرت ها و ترویج خشونت ها. و مگر نه اینکه خون به خون شستن محال آمد پدید؟

باری به هر جهت، حمایت فکری بخشی از بدنه اجتماعی مردم از مجازات اعدام به همین جا ختم نمی شود و آثار و تبعات آن به موارد دیگری نیز تعمیم یافته است. حکومت ایران متکی بر همین باورها، راه حل بسیاری از مشکلاتش را، از مبارزه با آنچه خود فساد اخلاقی می خواند گرفته تا مشکلاتی نظیر قاچاق مواد مخدر در اجرای احکامی نظیر اعدام یافته است. و کاش اعدام ها فقط  در همین حوزه باقی می ماند. متاسفانه با سو استفاده از همین باورهای اجتماعی، حکومت ایران به راحتی توانسته  است اعدام های سیاسی و ایدئولوژیک را نیز تئوریزه کند و در راستای دریافت های اجتماعی مردم مشروع جلوه دهد و بدینوسیله اعدام و سرکوب را راهبرد تضمین بقا قرار دهد.  فاجعه قتلهای دهه شصت، که لکه ننگی در تاریخ معاصر ایران است ریشه در همین فضای غبارآلود دارد (+).

اگر هدف را حرکت به سمت جامعه ای مدرن و متعادل قرار دهیم، یکی از جنبه های چنین جامعه ای اجرای مجازات ها به هدف اصلاح جامعه و زدودن خشونت و جرم و همچنین افزایش سطح فرهنگ عمومی است و نه ایجاد ترس و هراس در جامعه. جامعه ای که جرم در آن با مجازات های خشن و رفتار های سرکوبگرانه کنترل شود، حتی اگر در مهار جرم موفقیت هایی هم بدست آید، نمی توان ادعا کرد که رفتارهای جرم خیز بطور کامل از بین رفته اند ، بلکه اشتیاق به انجام جرم کماکان در لایه های جامعه وجود دارد و شاید حتی این انگیزه ها در قالبی جدید بیشتر و بیشتر انگیخته شوند. لذا مبازره با اعدام و مجازاتهای مشابه نظیر سنگسار، قطع دست، شلاق، و ... باید به عنوان یکی از سرفصلهای مبارزات اجتماعی مردم ایران قرار گیرد. در این راه دو مانع عمده وجود دارد. اول حکومتی که این مجازاتها را دستآویز شیوه خشن حکومتمداری نموده است و دوم مردمی که با باورهایشان در این اجرای این مجازاتها سهیم اند و بعضا مجری. خوشبختانه نسل جوان و تحصیلکرده ایرانی، تا حدودی نسبت به عواقب چنین مسایلی آگاه دارد، و می تواند به عنوان سفیر مبارزه با اعدام و خشونت رسمی مهمترین نقش را در این عرصه بازی کند. نهادهای اجتماعی و مردم نهاد نیز می توانند کمک بسیاری در این زمینه داشته باشند. حرکت های اجتماعی اخیر تعدادی از هنرمندان برای مبارزه با اعدام و کسب رضایت صاحبین دم ، بسیار موثر بوده است و مساله اعدام و کراهت آن با برد رسانه ای که این عزیزان داشته اند به یکی از مسایل مهم روز ایران تبدیل شده است (+). با تداوم این گونه حرکت های اجتماعی، حداقل می توانیم امیدوار باشیم که سهم باورهای اجتماعی مردم در رسمیت دادن به این خشونت ها کاهش پیدا خواهد کرد و می توانیم همچنان به انتظار بنشینیم که روزی فرا رسد که به  ایران بدون اعدام افتخار کنیم. تا آن زمان  درد فرهنگی اعدامها، چندان فرصتی برای افتخار کردن و به خود بالیدن نخواهد گذاشت. 
----------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1:  این مطلب را با تغییراتی اندک پیش از این در وب سایت خبرنگاران سبز منتشر نموده ام. (+)

پی نوشت 2:  این مطلب را به مناسبت روز جهانی مبارزه با اعدام (دهم اکتبر) و در پی فراخوان وبلاگ ها و وب سایت ها برای طرح عمومی این موضوع نوشتم. اگر چه دغدغه اعدام و مبارزه با آن همیشه در ایده ها ی ذهنی ام وجود داشت، اما این فراخوان سبب گردید که این ایده اندکی رنگ تحقق گیرد. امید دارم که این حرکت در همین جا متوقف نگردد و تبدیل به یک موج اجتماعی در راستای مبارزه با اعدام گردد.

پی نوشت 3:  از صادق خلخالی تا صادق لاریجانی ، از اعدام تا اعدام  مقاله ارزشمندی است که در قسمت به بیان روند اعدام ها در ایرام می پردازد. قسمت اول، به اعدام های انقلابی و سیاسی پس از پیروزی انقلاب و دهه شصت می پردازد، قسمت دوم اعدام های فراقانونی در داخل و خارج از کشور(قتل های زنجیره ای دهه هفتاد) را بررسی می کند، و قسمت پایانی، اعدام مجرمان صغیر، جرائم اجتماعی، اراذل و اوباش، اعدام های سیاسی (دهه هشتاد) مورد بحث قرار می دهد.

پی نوشت 4: نمونه ای دردآور از یک اعدام ایدئولوژیک را می توانید در این لینک ببینید. کاملا مشخص است که این اعدام در یک کانتکست مذهبی صورت می گیرد. فرد اعدام شونده همچون یک قهرمان شعارگویان به پای چوبه دار می رود در حالی که مردم نیز در سوی دیگر با شعارهای مذهبی نفرت خود را نسبت به فرد اعدام شونده ابراز می دارند. نفرت مذهبی در گفتگوهای مردم نیز کاملا هویداست. بدیهی است که این گونه اعدام ها اولین اثرش شعله ورکردن آتش جنگهای مذهبی در مناطقی است که تفاوت های مذهبی بخشی از فرهنگ منطقه است.

پی نوشت 5: حاشیه های چند نمونه از اعدام کودکان در ایران را که به بهانه قصاص انجام شده است را می توانید در این لینک ها جستجو کنید: + ، + ، + . ضمنا به پیشنهاد یکی از دوستان می توانید یک نمونه اعدام کودکان را از ابتدای موضوع تا انتها به لحاظ تاریخ و شرح حوادث (از انتها به ابتدای فهرست جستجو) در این لینک (+) جستجو کنید. 

پی نوشت 6:  این صحنه جزو معدود صحنه هایی است که مردمی به تماشای اعدام آمدند اما این بار نگذاشتند که مراسم اعدام به اجرا درآید و صرفا تماشاچی نبودند.

پی نوشت 7:  برای دریافت عمق فاجعه اعدامهای دسته جمعی می توانید به گزارشهای منتشر شده ای که درباره اعدامهای دسته جمعی در زندان وکیل آباد مشهد صورت می گیرد، مراجعه کنید. ( به عنوان نمونه این گزارش )  
 

پی نوشت8: امیدورام که روزی بتوانیم نسبت به اعدام حیوانات در ایران هم اعتراض کنیم. فعلا که انسانها را اعدام می کنند و خیلی هم کاری از مردم ایران بر نمی آید ولی می توان امیدوار بود. نشانه های خوبی در حال ظاهر شدن است. نمونه ای از اعدام حیوانات در ایران را می توانید در این لینک ببینید.



اعدام شناسه کشور ما نیست

روز دهم اکتبر روز جهانی مبارزه با اعدام است و متاسفانه اعدام  های روزافزون در ایران بصورت سیستماتیک در حال انجام است  که این امر بیان کننده  نیاز  مبرم به توجه و عزم جدی نهادهای مردم نهاد به موضوع مبارزه با این پدیده شوم است. در این نوشتار نمونه هایی از مقالات، نوشته ها و سروده هایی از هنرمندان، نویسندگان و فعالین ایرانی را جمع آوری کرده، که نشان می دهد هنر و فرهنگ ایرانی والاتر از آن است که با پنجه هایی که بر چهره آن کشیده می شود مخدوش شود. اعدام شناسه کشور ما نیست، جمله ای است از مانا نیستانی که در پای یکی از طرح هایش نوشته بود. همین بهانه ای شد که در طرحها و نوشته های ایشان و دیگران جستجویی داشته باشم تا  بتوانیم به آینده ای روشن که قرار است  به همت جوانان  و فرهیختگان ایرانی شکل بگیرد دل خوش داریم، اگر چه اوضاع فعلی چندان خوشایند نیست.
----------------------------------------------------------------------------------

1: شاعر فرهیخته ایرانی، سیمین بهبهانی  در پی اعدام پنج تن از هموطنان ایرانی در ایام پس از انتخابات شعری زیبا سروده است:

بگو چگونه بنویسم یکی نه، پنج تن بودند
نه پنج، بلکه پنجاهان به خاطرات من بودند
*
بگو چگونه بنویسم که دار از درخت آمد
درخت آن درختانی که خود تبر شکن بودند

*
بگو چگونه بنویسم که چوب دارها روزی
فشرده پای آزادی به فرق هر چمن بودند
*
نسیم در درختستان به شاخه ها چو می پیوست
پیام هاش دست افشان به سوی مرد و زن بودند
*
کنون سری به هر داری شکسته گردنی دارد
که روز و روزگارانی یلان تهمتن بودند
*
چه پای در هوا مانده چه لال و بی صدا مانده
معطل اند این سرها که دفتری سخن بودند
*
مگر ببارد از ابری بر این جنازه ها اشکی
که مادران جدا مانده ز پاره های تن بودند
*
ز داوران بی ایمان چه جای شکوه ام کاینان
نه خصم ظلم و ظلمت ها که خصم ذوالمنن بودند
 ----------------------------------------------------------------------------
2: سروده زیبای هوشنگ ابتهاج(ه.ا سایه)  درکی ظریف از موضوع اعدام سیاسی می دهد:
 
خبر کوتاه‌ بود اعدام‌ شان‌ کردند!

خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گریه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌
چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود
عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آنجا
طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌کند آنجا

شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر

عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند

عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌

عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست

-----------------------------------------------------------------------------------

کتاب دو جلدی حق حیات نوشته عمادالدین باقی  تاکنون به نزبانهای انگلیسی و عربی ترجمه شده است. مطالعه باقی مبتنی بر مباحث حقوقی در قوانین اسلامی و بین المللی است که در آن  به این جمعبندی می رسد که پایان دادن به هر شکلی از اعدام یک ضرورت است از جمله محکومیت اعدام کودکان بخاطر جرایمی که در سن کمتر از ۱۸ سالگی مرتکب شده اند. نسخه الکترونیکی این کتاب از این لینک قابل دریافت است.

---------------------------------------------------------------------------
میر حسین موسوی ومهدی کروبی، اعدام های سیاسی بهمن ماه 88 را که به قصد ایجاد رعب و وحشت در مردم انجام شده بود محکوم نمودند.

در موضع گیری دیگری، در اردیبهشت 89، میرحسین موسوی اعدامهای سیاسی پنج نفر از هموطنانمان را محکوم نمود.  مهدی کروبی نیز در اردیبهشت 88 طی بیانیه ای خواستار لغو مجازات اعدام کودکان زیر 18 سال شده بود.
----------------------------------------------------------------------------------
 رهنورد  ضمن محکوم کردن اعدام های دهه شصت در یک موضع گیری شجاعانه گفت که اعدام های سال شصت و هفت لکه ی سیاهی است که به آب زمزم و کوثر نتوان سفید کرد. وی همچنین در یادداشتی تحت عنوان چرا اعدام؟ به نقد این پدیده شوم در عرصه قضایی ایران می پردازد.


------------------------------------------------------------------------------
صبا واصفی پژوهشگر، فعال حقوق بشرو فعال جنبش زنان  که اکنون ساکن استرالیاست طی یک ابتکار حقوق بشری، به همراه ایرانیان مقیم استرالیا ضمن 50 کیلومتر دوچرخه سواری خواستار لغو مجازات اعدام درجمهوری اسلامی ایران می شود.
صبا واصفی ضمن تشکر از ایرانیان فعال در انجام این حرکت اعتراضی، می گوید: "بر مبنای آمار ارایه شد ه از طر ف سازمان های جهانی و نهاد  حقوق بشری سازمان ملل متحد، جمهوری اسلامی دارای رتبه اول در محکومیت کودکان به مجازات اعدام و رتبه دوم در اعدام بزرگسالان درجهان است. اکنون که درآستانه روز جهانی مبارزه علیه اعدام قرار داریم، برای آگاه سازی افکارعمومی، این حرکت اعتراضی را سازمان دادیم."
---------------------------------------------------------------------------------
شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل نیز همواره نسبت به اجرای مجازات اعدام در ایران موضع گیری نموده و کمک شایانی در بسیج افکار عمومی دنیا بر علیه اعدام در ایران و به خصوص اعدام کودکان زیر 18 سال داشته است.

---------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 1: نمونه های فوق تنها بخش کوچکی از آثار و فعالیت ها در راستای مبارزه با اعدام بوده است و قطعا نمونه های دیگری نیز وجود دارد که همگی در جای خود ارزشمند می باشند.
--------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 2: این مطلب را به مناسبت روز جهانی مبارزه با اعدام (دهم اکتبر) و در پی فراخوان وبلاگ ها و وب سایت ها برای طرح عمومی این موضوع نوشتم. اگر چه دغدغه اعدام و مبارزه با آن همیشه در ایده ها ی ذهنی ام وجود داشت، اما این فراخوان سبب گردید که این ایده اندکی رنگ تحقق گیرد. امید دارم که این حرکت در همین جا متوقف نگردد و تبدیل به یک موج اجتماعی در راستای مبارزه با اعدام گردد.

جنبش سبز و مساله ای به نام دین

شهریور ۲۷، ۱۳۸۹


در تاریخ ایران، کم نبوده است برشها و دوره هایی بعضاً بسیار طولانی که سوارکارانی نشسته برمرکب دین، بر جان و مال و زندگی مردم مسلط شده اند، جامعه را به قهقرا برده اند و نهایتا پس از تحمیل هزینه فراوان رو به زوال گذاشته اند. مقاطعی هم بوده است که طبقه روحانیون اگر چه مستقیما در حکومت نقش نداشته، اما به قوام حکومت جور و یا سقوط دولتهای مردمی کمک نموده و به  قول معروف ضلع تزویر از مثلث زر و زور و تزویر(منبر) را تشکیل داده اند. آخرین نمونه از سیاهه حکومت های دینی، حکومت اخیر ایران است که وضعیتی تاریک را بر ایران حاکم نموده و چشم انداز هر گونه اقدام اصلاحی را تیره و تار ساخته است. حال که از پس این ابرهای سیاه، بارقه های امید سبز نمایان شده، جمعی از ایرانیان نگران از بازتولید استبداد دینی در قالبی نوین، همچون مارگزیده ای که از ریسمان مذهب در هراسند، با حضور هر نماد مذهبی در تار و پود این جنبش مخالفند و عموما استدلالهایشان را بر مبنای نوعی قیاس با انقلاب 57 بنا می کنند و نسبت به تکرار تجربه ای مشابه هشدار می دهند.

در نقد این نظر، با نویسنده همراه شوید تا فضای دهه پنجاه را مروری سریع کنیم. انقلاب 57 ایران، یک انقلاب مذهبی بود. مطالبات مذهبی در صدر مطالبات قرار داشتند و مطالبات اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی با اختلافی فاحش در درجات بعدی مطرح بودند. پایگاه اصلی انقلاب، مساجد و مبلغین آن، روحانیت بودند. اگر چه ائتلاف های نانوشته ای بین روحانیون و سایر گروهها وجود داشت، اما نقش آن گروهها  و ضریب نفوذ آنها در جامعه در مقابل نفوذ و سیطره روحانیون ناچیز بود. این روند به خصوص در سالهای منتهی به انقلاب شدت بیشتری هم به خود گرفته بود. در دوران سالهای قبل از انقلاب، حتی دغدغه دانشگاههای ما هم مفاهیم مدرن نبود و بیشتر دغدغه مذهب داشتند. رشد گروههای اسلامگرا در دانشگاههای آن دوران انکار ناشدنی است. حتی روشنفکر آن زمان هم، شریعتی بود که دغدغه اش ترویج اسلام سرخ به جای اسلام سیاه صفوی و حوزه تاثیرش جوانان و بخصوص اقشار دانشگاهی بود. صدای غالب جامعه و دانشگاه، مذهب و دغدغه های مذهبی بود.  به قول یکی از روزنامه نگاران: "خمینی که از آسمان نازل نشد، او حاصل جمع جامعه ما بود. حرف های خمینی همان جملاتی بود که بارها و بارها از دهان روشنفکران چپ و لائیک این مملکت در سالهای استبداد درآمده بود. امام زمان را قبل از همه فروغ فرخزاد خواب دیده بود و پرویز صیاد در صمدش دقیقا همان انتقاداتی را از حکومت می کرد که خمینی می کرد. هادی خرسندی قبل از بنده و جنابعالی " خدا را یک شب با خمینی" دیده بود در آن شعر معروف. اسماعیل نوری علا در هفته نامه ای که توسط احمد شاملو سردبیری می شد، نوشته بود که حکومت دینی هیچ ربطی به استبداد ندارد. خشونت را بهترین نمایشنامه نوبس تاریخ ایران، حضرت ساعدی در سال 1357 تئوریزه کرده بود. حاصل همه اینها شد آیت الله خمینی. "

بعد از انقلاب، وقتی مردم طعم یک حکومت دینی را چشیدند، کم کم از آرمانهای اولیه فرو آمدند. دانستند که حکومت دینی، فریبی بر قامت استبداد دینی است. با پوست و گوشت خود درک کردند که استبداد دینی تلخ ترین طعم را از میان حکومت های استبدادی دارد. دانستند که اگر در میخانه ها را ببندند، راههای تزویر و ریا باز می شود و در پایان نه از دین نشان ماند و نه از ملک! این تصویر مردمی است که دغدغه به قدرت رساندن اسلام را داشتند و حالا پس از محقق شدن آرزویشان، اینک سی سال است که در عزل حکومتی که خود بر سر کار آورده اند، حیران مانده اند. مگر غول استبداد دینی را به این راحتی می شود عزل کرد؟

علیرغم این، تصویر جامعه امروز ایران، کماکان تصویری مذهبی است، با این تفاوت که مردم دانسته اند که دین امری شخصی است و دخلی به حکومت ندارد. مردم به دو چشمان خود دیده اند که حکومت، دین را نه برای تحقق جامعه دینی که برای بقای خودش هزینه خواهد کرد. مردم اگر چه هنوز از اسم سکولاریسم هراس دارند، اما به واقع سکولارانی معتقد به جدایی نهاد دین از حکومت هستند و دغدغه امروزشان نه دغدغه دینی که عزل حکومتی است که دین را بهانه کرده است.  دعوای امروز مردم ایران دیگر دین نیست، نان و آزادی است. این به معنی ضد مذهبی شدن مردم نیست، بلکه مردم با تجربه کردن تلخی های یک  دین سیاسی، مذهب را به خلوت منزلشان برگردانده اند و دانسته اند که اینگونه هم ایمانشان بهتر حفظ می شود و هم مملکتشان! و چنین است که دیگر نبض جامعه در دست روحانیت نیست. جوانان تحصیلکرده که این روزها صدای غالب جامعه شده اند، ندای آزادیخواهی و عدالت را تا روستاهای دورافتاده هم برده اند و در مقابل، منابر و مساجد روحانیون غالبا  بی رونق  شده است! و خلاصه اینکه طعم بحرانهای ناکارآمدی حکومت دینی را همه چه شهرنشینان و چه روستانشینان چشیده اند.

و چنین است که می پندارم، قیاس این روزها با روزهای قبل از انقلاب 57 قیاسی باطل است و نگرانی از بازتولید استبداد دینی در لوای جنبش سبز، نوعی بدبینی است و اصرار بر حذف دین از متن جنبش و ترویج عقاید ضدمذهبی، منجر به از دست دادن بدنه اصلی جنبش و انزوای آن خواهد شد و حتی ممکن است که نقض غرض شود و  دغدغه مذهب را بصورت انفعالی به جامعه بازگرداند. علیرغم این امر، می توان  با حفظ حقوق و احترام دینداران حاضر در جنبش، نسبت به خطرات بازتولید استبداد دینی بر بستر اسلام سیاسی تاکید کرد و خاطره سی سال گذشته را زنده نگه داشت تا مبادا ظلمی که به نام دین بر مردم روا داشته شد، از خاطره مردم ایران فراموش شود و تا مبادا که دوباره هوس حکومت دینی کنند! 


------------------------------------------------------------------


پی نوشت1: دوستانی که علاقه دارند را به خواندن پاسخ های محسن کدیور به پرسشهای کاربران سایت سبزلینک  و همچنین  شنیدن سخنرانی منتقدانه ایشان نسبت به ولایت فقیه فرا می خوانم که خود گویای بخشی از داستانی است که فوقا نقل گردید.
 الف:پاسخهای محسن کدیور به پرسشهای کاربران سبزلینک
ب:  سخنرانی کدیور در باب ولایت فقیه

 پی نوشت 2: این مطلب را پیش از این در وبسایت خبرنگاران سبز منتشر نموده ام: جنبش سبز و مساله‌ای به نام دین



نمی‌دانستیم حکومت اسلامی آخرش می‌رسد به دستگاه اموی و عباسی

شهریور ۱۳، ۱۳۸۹



 خدایا چنان کن سرانجام کار، که اینها رفتنی باشند و مردم ماندگار

این روزها کمی کلافه کننده می گذرد. امیدهای ملتی در حال پژمرده و له شدن است. هنر دولتیان کشتن آرزوهای ملتی دردمند شده است. مسیح علی نژاد  که هلهله های کلبان آستان ولایت او را آزرده خاطر و حیران کرده است در دل نوشته ای می پرسد ما کجا هستیم و خودش را می گوید که در لابلای خبرها گم و معلق است و یک گوشش به صداهایی است که از ایران بلند است و گوش دیگرش به صداهایی که در ایران و در این بحران خاموش.

یکی دیگر می گوید با این وضعیت باید که ایران را ایران اشغالی بنامیم. منظورش این است که حکومت آنقدر با مردم بیگانه شده، که انگار به این خاک تعلق ندارد. حق هم دارد. رفتار حکومت با مردم یادآور رفتاری است که قشون خارجی به گاه لشکرکشی به این مرز و بوم داشته اند. وانگهی رفتاری که این روزها با اسرای دربند می شود حتی با اسرای جنگی هم انجام نمی دهند. از شکنجه و توهین گرفته تا تجاوز و خرد کردن دهان زندانیان و نهایتا قتل آنها. 
مسجد و منزل و مکتب را به آتش کشیده اند و اوباش را به جان مردم انداخته اند و به قول سعدی سنگها را بسته اند و سگها ها را رها کرده اند در خیابان های شهر. نمی دانم اینگونه زیستن و حکومت کردن به دل خود آنها می چسبد یا نه؟ حکومتی که پایگاهش نه دلها که چماق اوباش باشد، به چه می ارزد؟ این حس مالیخولیایی قدرت مطلقه آدمی را به چه پستی و دنائتی که نمی رساند!
آنچه هست باید بگویم که روزگار تلخی شده است. نه مذهبی ها دل خوشی از این حکومت دارند و نه غیرمذهبی ها. گمان نکنید که حکومتیان پایگاهشان در دلهای مذهبی هاست، اینها مذهب را واسطه لمپنیزم خودشان کرده اند و ستون حکومتشان را نه در دلهای مذهبی ها که بر شانه های آنها گذاشته اند. پیاده نظام اینها اگر روزی مذهبی ها بودند، امروز صحنه گردان آنها اراذل و اوباش و پیغمبرشان، پیغمبر دزدان است.
 متاسفانه خیلی از ما و پدرانمان در هزینه ها و انقلابی که اینها میراث خوار آن شده اند شریک بوده ایم. فکر می کردیم که حکومت اسلامی آخرش می رسد به یک دنیای آرمانی. نمی دانستیم آخرش می رسد به دستگاه اموی و عباسی. نمی دانستیم که نامردمانی پیدا می شوند که امنیت خودشان را امنیت ملی و مخالفت با خودشان را محاربه با خدا می خوانند و مثل بختک بر روی مقام و نظام می افتند و حفظ نظام را اوجب الواجبات جلوه می دهند. نمی دانستیم که کارشان بدانجا می انجامد که همچون حرامیان به زن و مرد حمله می کنند و بعد هم خیمه شب بازی باور نکردنی دفاع از مظلومان فلسطین را اکران می کنند. . اینها مظلومیت را هم مبتذل کرده اند. از یک طرف اسلحه به دست گرفته اند و مردمی که اعتراضی به حق و مدنی داشته اند را به وحشیانه ترین روشها سرکوب می کنند و از آن سوی دچار توهم حسینی بودن و در کربلا تنها  و مظلوم ماندن هم شده اند! چه حس متناقضی است و من مانده ام که اینها خود چگونه این تناقض را باور کرده اند. نیک می دانم که امروز بحث باورها نیست. این رویکرد دوگانه و این ایدئولوژی مستهجن، راهکار فریبکارانه دستگاه استبداد دینی است برای پنهان کردن چهره پلیدش.
این روزها دلمان تلخ شده است. این حکومت جور هم که انگاراز تلخ بودن دنیای ما کامش شاد می شود. این دین اینهاست. ایرادی ندارد، ما با پوست و گوشت خود استبداد دینی را و تلخی هایش را تجربه می کنیم. این هم فرازی از مبازره صد ساله ماست. این تجربه ها اگر به کار خودمان نیاید، به کار فرزندانمان خواهد آمد. فرزندانی که شاید دیگر حتی اسلام رحمانی را هم سخت باور کنند، بس که اینها و رهبرانشان به اسم اسلام ظلم کردند.
 دیر یا زود باید این فراز تلخ و این آرمان حکومت دینی در ایران تجربه می گردید و طعم گول زننده این آش چشیده می شد. از بد اقبالی ما، این فراز سیاه تاریخ معاصر با کودکی و جوانی ما هم عصر شد و ما اینک نسلی سوخته هستیم در آینه تاریخ. باشد که آیندگان این تجربه تاریخی را به خوبی درک کنند و تجربه های این نسل سوخته را چراغ راه آینده شان کنند به سوی ایرانی آباد و آزاد.
نوشته ام زیادی رنگ و بوی یاس و دلمردگی گرفت. باید از این هوای دلمردگی گریخت. هنر آن است که ققنوس وار بال بر آتش زنیم و  از زیر خاکستر یاس و دلمردگی، حیاتی دوباره و پرنشاط بیابیم. تاریخ همیشه پر از درس است به خصوص برای ما که خیلی عجولانه دوست داریم آخر قصه را همان اول بفهمیم و برای دیدن نتیجه گاهی طاقتمان طاق می شود. خیلی نیازی به راه دور رفتن نیست.  کافی است که همین انقلاب تلخ اخیر را مروری کنیم تا ببینیم که چقدر فراز و فرود داشته است. خلاصه آنکه راهمان اگرچه طولانی است و پر نشیب و فراز، امیدوارم که پایانش به تلخی انقلاب 57 نباشد. شاید طولانی شدن راه این فایده نهان را داشته باشد که با تجربه تر با قضایا برخورد کنیم و در سیکل معیوب انقلاب و استبداد گرفتار نگردیم. تا آن هنگام چراغ امید را در دلمان زنده نگه می داریم و آرزو میکنیم که پایان کار چنان شود که اینها رفتنی باشند و مردم ماندگار. سروده زیبایی از "ر.دامون" که گل امید ما را خطاب قرار می دهد، پایان بخش این دلنوشته است.

گل من تاب بیار
بغل باغچه ی کوچک ما
پشت پهنای سپیدار  بلند
دو کبوتر به تماشای تو بر خاسته اند

اندکی تاب بیار
بغل باغچه ی کوچک ما
جای گره خوردن مهتاب و شب و پنجره بود
پاتوق پوپکِ معشوقه، که از عاشق خوش باور و بخت
هی نهان میشد و پنهان میکرد
ناز چشمان تَرَش را به تن دار و درخت

گل من، طاقت ما بیشتر از عمر شب است
میتوانیم به لالای لب مادرکی دل بسِپاریم هنوز
گرچه گهواره شکستند و به جاپای بلورین خدا سنگ زدند
آسمانی به بلندای شب و عاطفه داریم هنوز

گل من، باغچه ی خاطره ها
این دل آشفته دیار
چشم در راه قدمهای تو است
تو فقط گریه نکن

گل ِ من تاب بیار
همه امید منی
نشکنی شیشه ی رؤیایم را
پشت، بر بختِ سیاهم مکنی
زیر قولت نزنی

دورترها غزل و قافیه در جریانند
صحبت از ما شدن است
گل من نوبت شبها که گذشت
وقت فردا شدن است
------------------------------------------------------------------------
این مطلب را پیش از این در سایت خبرنگاران سبز منتشر نموده ام:

نمی‌د انستیم حکومت اسلامی آخرش می‌رسد به دستگاه اموی و عباسی


روزخیمه شب بازی قدس در راه است: نشاط در اردوگاه سبز و هراس در لشکرگاه کودتا

شهریور ۰۷، ۱۳۸۹

حکومت ایران، مدعی است که جنبش سبز را به طور کامل سرکوب کرده است، اما حتی از برگزاری شبهای قدر در حرم بنیانگذار حکومتش هم هراسان است و آن را تعطیل کرده است. کشور هنوز پادگان است و لرزش دست و دل کودتاگران از دور هویداست، اما ادعای مضحک فتح جنبش را دارند. در خیال کودتاگران، فتح خیابانها فتح جنبش است، اما نمی دانند که جنبش سبز دلها را فتح کرده است، و دلهای مردم جایی است که با لشکرکشی و حکومت نظامی فتح نمی شود. وقتی دلها با حکومت نباشد، خیابانهای مرده شهر خبر از آتشی می دهد که در زیر خاکستر و در انتظار بهانه ای برای شعله ور شدن است.
 برخلاف این آشفتگی در آوردگاه متزلزل کودتا، در اردوگاه سبز وضعیت متفاوت است. جنبش سبز بعد از آن راهپیمایی های میلیونی، به این باور رسیده است که بیشمار است و به این بلوغ سیاسی رسیده است که لزوما نباید همه چیز را در کف خیابان جستجو نکند و مگر چند بار باید بی شماریشان را اثبات کنند؟ جنبش سبز به خوبی دریافته است که پاشنه آشیل غول استبداد دینی، آگاهی مردمان است. وقتی پایگاه جهل و خرافه و دروغ فروپاشد، غول استبداد دینی خود به خود ذوب خواهد شد. و روز قدس یکی از همان روزهایی است که کاخ نامشورع جور بر آن بنا شده است. حکومتی که در نوع خودش ظالمانه ترین و وحشیانه ترین روشها را برای سرکوب مردمان خودش به کار برده است، امروز مدعی دفاع از حقوق فلسطینیان در برابر ظلم دولت نظامی اسراییل است. این دروغ بین المللی صرفا از زبان دولت کودتا گفته نمی شود، بلکه با برگزاری راهپیمایی های صوری در حمایت از مردم فلسطین، می خواهند دروغشان را در نقابی گمراه کننده به نام مردم ایران جلوه دهند.
 خوشبختانه علیرغم همه تدارکاتی که دولت کودتا اندیشیده بود، حضور مقتدرانه سال گذشته جنبش سبز، نقاب را از چهره کریه حکومت فریبکار ایران برداشت و پیامی شفاف را به دنیا مخابره کرد. امسال نیز روز قدس دیگری در راه است و عفریته کودتا در پی چینش نمایشنامه دروغین دیگری است. از یک سو، می خواهند دروغ سی ساله شان در دفاع از مظلوم را تکرار کنند و از سویی دیگر و در صورت عدم حضور جنبش سبز، می خواهند مارش دورغین پیروزی کامل را بنوازند. از همین روست که جنبش برای مقابله با این طرح های شوم، در حال برنامه ریزی برای حضور سبز دیگری است. بدیهی است با همینه ای که دولت کودتا برای جلوگیری از تکرار رسوایی سال گذشته تدارک خواهد دید، قرار نیست و ممکن هم نیست که با هزینه بسیار یک راهپیمایی میلیونی به نمایش گذاشته شود، اما همینقدر که این نمایش کودتایی رسوا شود، خودش یک پیروزی است. همینقدر که خیابان های شهر چهره نظامی به خود بگیرد و سربازان دولت نظامی ایران  همچون نظامیان اسراییلی برای جلوگیری از حضور واقعی مردم در خیابان قطار شوند، نمایش مضحکشان شکست می خورد. در بدترین ( وشاید بهترین) شرایط ، اگر باتومی بلند کنند و اگر گلوله ای شلیک کنند، افتضاحی جهانی را به نمایش خواهند گذاشت که قابل پرده پوشی نیست و پیام جنبش سبز دگرباره جهانی می شود.
اهالی جنبش سبز در خارج از کشور نیز می توانند همزمان با روز خیمه ش بازی قدس، تصاویر سرکوب مردم ایران را به جهانیان نشان دهند و به رسوا کردن این نمایش یاری رسانند. کافی است شعارهایی نظیر دولت ایران دروغ می گوید در کنار تصاویر سرکوب قرار گیرد، تا هم پیام مردم ایران به دنیا مخابره شده باشد و هم از خرج کردن دولت کودتایی ایران از مشروعیت جعلی برای حمایت دروغین از مردم فلسطین جلوگیری شود.
جان کلام اینکه، روزهای سبز در راه است و نشاط در اردوگاه جنبش و هراس در لشکرگاه کودتا خود نشان از پیروزی زودهنگام جنبش سبز دارد. می توانیم با این امید، روزهای آینده را برای حضوری مدبرانه  برنامه ریزی کنیم.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: اصل این مطلب را با اندکی تغییر پیش از این در سایت خبرنگاران سبز با عنوان   حضور سبز، نمایشنامه روز قدس را رسوا خواهد کرد منتشر نموده ام.