هراس هاشمی رفسنجانی از تکرار اعدام شیخ فضل الله

مرداد ۱۶، ۱۳۹۰



محاکمه حسنی مبارک در برابر دیدگان ناباور حاکمان ستمگر منطقه آغاز شد. پخش تصاویر  این محاکمه تحقیرآمیز در رسانه های مختلف، قطعا خوشایند حکومت های مستبد منطقه نیست و هراس و نگرانی عمیقی را در دل حاکمان منطقه ایجاد کرده است.  چندان بی ارتباط نمی تواند باشد که درست یک روز پس از محاکمه حسنی مبارک و شادی و پایکوبی مردم، هاشمی رفسنجانی در یادداشتی به مناسبت سالگرد مشروطه پیامی تامل برانگیز و هشدارآمیز به جامعه روحانیون  حاکم بر ایران  ارسال کرده است.

هاشمی در این پیام با نگرانی از گسترش روحیه روحانیت ستیزی  و دین گریزی در بین مردم و تعمیق فاصله بین مردم  و روحانیون در سطح جامعه، گفته است که : "مشروطه آموزه‌های فراوانی برای احتمال تکرار دارد؛ رگه‌های آن را امروزه در برنامه پیچیده روحانیت ستیزی و مردم فریبی می بینیم؛ برنامه‌ای که حتی متصلبین اصول‌گرا را به اعتراف و هشدار واداشته که مبادا مشروطه تکرار شود."  

با در نظر گرفتن احتمال اعدام حسنی مبارک، چه چیزی هاشمی را نگران کرده است؟ آیا او با در نظر گرفتن واقعیات جامعه ایران و پتانسیل نارضایتی عمیق مردم، از هم اکنون بار دیگر شیخ فضل الله را بر بالای طناب دار دیده است  و در مقام توصیه او را انذار می دهد تا جلوی تکرار آن واقعه را بگیرد؟ آیا هاشمی هم به عمق  نفرت هایی که در جامعه در حال گسترش است پی برده است؟ 


آیت الله خمینی نیز پیش از این در نقد مشروطه خواهان گفته بود که : " )کار را( به آنجا رساندند که مثل مرحوم حاج شيخ فضل الله نوري در ايران براي خاطر اينكه مي گفت بايد مشروطه مشروعه باشد و آن مشروطه اي كه از غرب و شرق به ما برسد قبول نداريم،  در همين تهران به دار زدند و مردم هم پاي او رقصيدند يا كف زدند . "  [1]

تکرار این سخنان از زبان هاشمی آن هم نه در نقد مشروطه بلکه در هشدار به روحانیون و آن هم در روزهای پس از محاکمه حسنی مبارک، می تواند نشانگر این موضوع باشد که هاشمی با تحلیلی واقعگرایانه از جامعه، به روحانیونی که در مقابل سیر تحولخواهی مردم قرار گرفته اند هشدار می دهد که  مراقب باشید که در بلندای  موج  تکرار مشروطه غرق نشوید. اما اینکه هاشمی خود در کجای این داستان قرار دارد، وقتی نمایان می شود که از این موج، به عنوان  "نقشه های  شوم  عصر مشروطه"  یاد می کند و توصیه به همراهی با این موج نمی کند بلکه بصورت تلویحی توصیه به اندیشیدن تدبیری برای عدم تکرار مشروطه می کند و نگرانی اش  را از شکست دوباره مشروطه مشروعه  بدست دمکراسی خواهان واقعی ابراز می دارد.

در واقع آنچه خاطره ای ناخوشایند از مشروطه برای روحانیون شکل داده است تصویر اعدام شیخ فضل الله نوری  است. شیخ فضل الله نوری همان کسی بود که در مقام توجیه شرعی حکومت  محمدعلی شاه بود و جریان مشروطه را جریان "فتنه" می خواند و  در مقابل علوم جدید و تحولات جامعه ایستاده بود و اصرار به مهار کردن دمکراسی خواهان در قالب قوانین شرع داشت   و به دنبال  قرار دادن شورایی از مجتهدین برای مراقبت و کنترل مجلس بود. شیخ فضل الله نوری نهایت تلاشش را برای عقیم گذاشتن تلاش مشروطه خواهان و تحمیل قوانین مشروعه به جای قوانین مطلوب مشروطه به کار بست  و نگران از قدرت مشروطه خواهان با دستگاه استبداد همراه شد. وقتی به تحریک دربار، جمعی از اراذل و اوباش و قاطرچی ها و شترداران دولتی در میدان توپخانه جمع شدند و معرکه گرفتند که ما مشروطه نمی خواهیم، شیخ فضل الله و جمعی دیگر از روحانیون هم به آنها پیوستند و در میدان چادر زدند و  تا توانستند چوب لای چرخ مشروطه خواهان گذاشتند و آخرالامر، چرخ مشروطه را به کلی از حرکت ایستاندند و مجلس مشروطه را به توپ بستند. اما کوتاه مدتی پس از معرکه میدان توپخانه و پس از به توپ بسته شدن مجلس، ورق برگشت و تهران به دست مشروطه خواهان فتح شد و شیخ فضل الله  نیز به جرم همراهی در قتل شهروندان و توطئه بر علیه مشروطیت، دستگیر و سپس اعدام شد. به نقل از ناظم الاسلام کرمانی آمده است " در حالتی که صنیع حضرت را به دار کشیدند شیخ را از میدان توپخانه مرور دادند. این میدان توپخانه همان محلی است که در ذی‌القعده، شیخ و اتباعش با کمال احتشام و جلال ظاهری منزل کرده، گاه بر منبر بالا رفته، گاه بر توپ سوار می‌شد و میرزا عنایت بیچاره را حکم کرد پاره پاره کردند. فرقی که امسال با پارسال دارد این است که آنوقت صنیع حضرت به حکم شیخ فضل‌الله بی‌تقصیران را می‌کشت، امسال صنیع حضرت را با استنطاق مجازات(دار) زدند. "  [2] و میرزا عنایت همان جوان  خوش پوشی بود که از میدان توپخانه  گذر می کرد که  ناگاه معرکه گیران مستقر در میدان او را به ظن مشروطه طلبی گرفتند و صنیع حضرت و جمعی دیگر، او را زیر مشت و لگد کشتند و با قلم تراش چشمش را از حدقه در آوردند و فریاد زدند که چشم "فتنه" مشروطه را کور کردند و تنها شیرزنی که در آن میانه به دفاع از میرزا عنایت برخاسته بود را با قمه و قداره تکه تکه کردند تا عمق نفرت خود را نمایان سازند.

 حالا پس از بیش از صد سال دوباره دستگاه روحانیت  در  همان جایگاهی قرار گرفته که صد سال پیش شیخ فضل الله نوری ایستاده بود. جامعه ایران هم در آستانه همان تحولاتی است که ممکن است به قیامی مشابه قیام مشروطه در صد سال پیش  منجر شود. پیداست که در چنین شرایطی هاشمی رفسنجانی حق دارد که نگران باشد. هاشمی کیفرخواست شیخ فضل الله را به خاطر می آورد و نگران از طرح کیفرخواست به مراتب سنگینتری است که دوباره در انتظار شیخ فضل الله است. در کیفرخواست قبلی آمده بود:  "به چه دلیل اشرار را اغوا می­کردید که مشروطه­طلبان را از قتل و ضرب و هر اذیت معاف ندارند؟ .... در واقعه میدان توپخانه نمی‌دانم وجه مأخوذی به چه کثرت بود که به آن شدت اقدامات وحشیانه و متجاهرانه نمودید؟..... خود را رئیس اسلام نامیده با مهتر و قاطرچی و ساربان [منظور مهترهای دربار محمدعلی‌شاه است] و کلاه‌نمدی‌های محلات و اشرار همدست شده چادر در میدان زده در حضور مبارک شما آن اشرار مستانه فریاد ما چای و پلو خواهیم مشروطه نمی­خواهیم بلند کرده و همه قسم رذالت و فحاشی کردند چند نفر بی‌گناه را کشتند و به اشاره و سکوت شما از درخت آویخته و چشم مقتولین را با خنجر در حضور عالی در آوردند.... در بیرون رفتن محمدعلیشاه از شهر به باغشاه و ترتیب مقدمات تخریب مجلس شورا و محل امید ملت ایران، سر سلسله شاپشال و امیربهادر و مفاخرالملک و صنیع حضرت و مجلل و مجدالدوله و حاجی‌محمد اسماعیل مغازه [نزدیکان و طرفداران محمدعلی‌شاه] و امثال ایشان، شما بودید.... آیا در حبس و زجر سادات و محترمین و به حلق آویختن مظلومان و حبس و زنجیر مردم بی‌تقصیر و کشتن آن جمع کثیر محمدعلی‌میرزا را مصاب می‌دانستید یا مخطی [خطاکار] می‌دانستید چرا نهی نکردید. بلکه با کمال خرسندی به تبریک رفته و اظهار شادمانی کردید و تائید شدت‌هایی که کردند نمودید؟ آیا بقدر سعی، در (جلوگیری از) کشتن ملک‌المتکلمین و میرزاجهانگیرخان و قاضی قزوینی اقدامی کردید؟....البته به نقشه تو و شرکای تو بود که محمدعلی‌میرزا اقدام به جنگ اخیر با ملت کرد و تو بزرگوار دویست تفنگ گرفته بدست اشرار سپرده و دور خانه خودت جمع و سنگر نمودی که ملتیان را بکشی .... به چه دلیل اسلحه ملت را به تصرف اشرار داده و آنها را تحریض به قتل ملت کردی؟ "  [3]

و سوالی که پیام هاشمی در ذهنها ایجاد می کند این است که آیا شیخ فضل الله دوباره اعدام  می شود؟ در این صورت متن کیفرخواست جدید چیست؟ و  اگر  دوباره در هیجان انقلابی دیگر، چوبه های دار به پا شوند هاشمی در کجای میدان توپخانه خواهد ایستاد، در میان تشویق کنندگان بر جنازه استبداد پایکوبی می کند یا با مخالفت هایش خود را سپر شیخ فضل الله می کند و یا شاید خود در نقش شیخ فضل الله بر بالای چوبه دار می رود؟ شاید هم تا آن زمان، آنقدر  جایگاه مهمی نداشته باشد که در این میدان نقشی تاثیرگذار بر عهده بگیرد. ولی هر چه هست، هشدارهای امروزش چندان هم دور از واقعیت نیست.

1-      صحيفه نور , جلد 18 , ص 135
2-      کرمانی، ناظم‌الاسلام- تاریخ بیداری ایرانیان، ج 5- ص 530
3-      ملک‌زاده، مهدی- تاریخ انقلاب مشروطیت ایران- ج 6- ص1260 تا 1268
 ----------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت1: این مقاله در جهت دفاع از اعدام  های انقلابی و امثالهم نیست و بیشتر ناظر به یک روایت تاریخی از صدر مشروطه بوده و البته این واقعیت را هم نمی توان کتمان داشت که کاشت و انتشار نفرت و سیاست سرکوب، می تواند به بازتولید این صحنه ها منجر شود. 

پی نوشت 2: نسخه خلاصه تری از این مقاله را  پیش از این در سایت جرس منتشر نموده ام.

درسی که خاتمی و اصلاح طلبان باید از آمنه بیاموزند

مرداد ۱۵، ۱۳۹۰



رفتار ستودنی آمنه بهرامی این روزها نقل هر مجلسی شده است و به جامعه ای که مدتها درگیر و تاب جلوه هایی از خشونت های متعدد سیاسی و اجتماعی شده بود، اندکی انرژی و حیات بخشیده است. اکنون هر کسی از ظن خود همراه آمنه شده است: یکی از  جنبه های حقوقی قضیه، دیگری از جنبه های اجتماعی آن و بعضی هم از جنبه های سیاسی.  نمونه متاخر آن، پیام جناب آقای خاتمی است که با کلامی شیوا، پس از ستایش رفتار بزگوارانه آمنه، اصحاب قدرت را پند داده است که  انسانیت را شیوه تصمیم سازی و رفتار سیاسی خود نمایند و پرسیده است که: " آیا در عرصه زندگی سیاسی و اجتماعی نیز نمی توان از آمنه آموخت و بحران را با آرامش و تنش را با احترام به یکدیگر و پاس داشت حق و حرمت انسان و دوری از غرور – بخصوص آنان که قدرت بیشتری دارند – سودا کرد؟"

هر چند که پیام اصلی حرکت آمنه کوتاه آمدن از قصاص فردی ظالم بوده است که به او ستمی آشکار نموده و معادل سازی عناصر داستان آمنه  و پیدا نمودن دوگانی برای جایگاهی که حاکمیت کودتایی ایران در آن قرار بگیرد به نحوی که بتوان همچون آقای خاتمی اقتدارگرایان را مخاطب پیام داستان آمنه قرار داد کمی مبهم  و سوال برانگیز است اما اگر از این موضوع بگذریم و صرفا پیام ثانویه این داستان را مورد تاکید قرار دهیم، آنگاه قاعدتا می توان در  تایید لزوم پاسداشت کرامت انسانها در رفتارهای  سیاسی و اجتماعی همگان و بخصوص حاکمیت ستم پیشه ایران به عنوان امری بدیهی با آقای خاتمی همراه شد.

  اما سوالی که ایجاد می شود این است که رفتار آمنه برای آقای خاتمی و اصلاح طلبان چه درسی داشت؟ بیایید یک بار آنچه بر آمنه گذشت را مرور کنیم. نزدیک به هفت سال پیش، فردی که خود را فراتر از قانون و انسانیت تعریف کرده بود، بر حق انتخاب آمنه چشم پوشید و وقتی که رای مخالف آمنه را دید خارج از همه چهارچوب ها بر چهره اش اسید پاشید تا بدین ترتیب حالا که آمنه او را انتخاب نکرده است برای همیشه حق انتخاب را از آمنه سلب نماید. این ظلمی که بر آمنه رفت می توانست او را بشکند اما آمنه ایستاد و تسلیم نشد. او به دنبال حقش بود! او به دنبال مجازات فرد شروری بود که زندگی را برای همه سالهای زندگی اش تیره کرده بود.  آمنه مسیر بسیار  دشواری را تا  ستاندن حق و حقوقش پیمود.  گاه حتی در این بین به جای آنکه از او دفاع شود، فشار اجتماعی و روانی به سمت  سرزنش ضمنی حق طلبی اش پیش می رفت و او را که خواستار قصاص فرد خاطی بود، در تنگنا قرار می داد. آمنه می توانست هفت سال پیش وقتی که خسته شده بود کلامش را در لابلای الفاظ زیبا بپیچد و بگوید: "اگر در این مدت به  فرد اسیدپاش که در زندان بوده، ظلم شده، ایشان به نفع آینده از آن چشم بپوشد و من هم  متقابلا از اینکه  مورد  ظلمی واقع شده ام  و اسید بر چهره ام پاشیده شده و حق انتخابم  سلب گردیده می گذرم تا آن وقت همه به سمت آینده ای بهتر قدم برداریم."  اما او چنین نکرد. ایستاد تا حقش به رسمیت شناخته شود. در پی انتقامجویی نبود و اندیشه اش صلاح و خیر بود اما حاضر هم نبود که حقش را پیش از به رسمیت شناخته شدن واگذار نماید. تازه حتی حالا که حقش به رسمیت شناخته شده،  تنها حاضر شده است مشروط به شرایطی از آن بگذرد. در تعیین این شرایط او به دنبال این است که اولا هزینه ای که بر او تحمیل شده است را از فرد خاطی و حکومتی که این فرد خاطی در آن پرورش یافته است  طلب کند. ثانیا به دنبال شرایطی است که بتواند تضمینی پیدا کند که فرد خاطی دوباره به گونه ای به جامعه برنگردد تا شرارت هایش را از سر بگیرد. او می توانست در همان سالهای نخست بدون اینکه حقش را به رسمیت شناخته باشند، خود را فریب دهد و بدون آنکه امکان دستیابی به حقش را داشته باشد بگوید که لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست.  اما در واقع آن روز اگر او را می بخشید، از ضعف و ناتوانی و عدم امکان حصول حقش بود. ولی اکنون و پس از به رسمیت شناخته شدن حقش، او می تواند لذت بخشش را بچشد چرا که امروز نه از سر ضعف، بلکه فقط به خاطر انسانیت بخشیده است. حرکت او آنقدر تاثیرگذار بود که در همه بخش های جامعه تحرک و نشاط ایجاد کرده است. حتی این قابلیت و پتانسیل را ایجاد کرده است که بر بستر اوضاع اجتماعی که رقم خورده، مطالباتی چون برابری حقوق زنان در بحث دیه و مسایل مشابه در سطح عمومی جامعه مطرح شود.

حالا برگردیم به عرصه سیاسی کشور و رفتار آمنه را مقایسه کنیم با رفتار سیاسی که سالهای متمادی به نام اصلاح طلبی تبلیغ و تبیین می شد. اگر به خاطر بیاوریم  درست در روزهای آغازین دولت اصلاحات، بحث برنامه کارناوال عصر عاشورا که با همکاری و هماهنگی نهادهای امنیتی و صدا و سیما برای تخریب خاتمی و حامیانش ساخته شده بود  پس از رسوایی اولیه با تصمیم آقای خاتمی مسکوت گذاشته شد.  دکتر پورنجاتی که خود از چهره های شاخص اصلاح طلبان بود در مصاحبه ای با روزنامه اعتماد درباره مسکوت گذاشتن پرونده کارناوال عصر عاشورا و همچنین پرونده نوارسازان می گوید: "من در آن دوره قائم مقام سازمان صدا و سيما بودم و از بسياري نمايشنامه هاي پس پرده خبر داشتم اما به هر حال آقاي خاتمي آمد و آن پرونده ها را مسکوت گذاشت. البته بعضاً اين ديدگاه هم مطرح بود که آقاي خاتمي حق نداشت از حق خود- که حق جامعه بود- بگذرد اما مشي مداراگونه و اصلاح طلبانه او اينچنين حکم مي کرد." حالا اما باید از آقای پورنجاتی و حتی از خود آقای خاتمی پرسید که آیا مسکوت گذاشتن آن پرونده ها و گذشتن از حق شخصی و حق جامعه، هنوز هم می تواند به نام اصلاح طلبی توجیه شود؟ آیا اگر آن روز رفتار شوم دستگاه پلید تبلیغاتی حکومت برای ساخت برنامه هایی در جهت تخریب مخالفان رسوا شده بود، امروز  دست حکومت برای ساخت برنامه ها و سناریوهایی به مراتب سیاه تر و پلیدتر بسته تر نبود؟ و البته این داستان در سرتاسر روزهای حیات دولت اصلاحات ادامه پیدا کرد و بعدها به لیست این پرونده ها موارد دیگری با ابعادی به مراتب بزرگتر هم افزوده شد، مواردی چون  پرونده کوی دانشگاه، پرونده قتل های زنجیره ای، پرونده تخلفات مکرر انتخاباتی و پرونده فساد های مالی  و ....  حالا مقایسه کنیم رفتار آمنه را با رفتار  سیاسی طیف اصلاح طلبان و باز هم برگردیم به پرسشی که در طلیعه این بحث مطرح کرده بودیم که رفتار آمنه چه درسهایی برای اصلاح طلبان و آقای خاتمی می تواند به همراه داشته باشد؟ 

قطعا روزهای آینده روزهای سخت و دشواری خواهد بود و این درس ها می تواند چراغ راهنمای روزهای سخت آینده جنبش سبز باشد. اگر قرار است مطالبات بخشی از مردم را دنبال کنیم و اگر قرار است هزینه سنگینی که مردم و فعالین سیاسی و اجتماعی در همه سالهای اخیر پرداخت کرده اند را پشتوانه عمل سیاسی خود قرار دهیم، باید به خاطر داشته باشیم که خقوقی که در سالهای گذشته از مردم ضایع شده است باید به شیوه ای احقاق شود که رضایت و اقناع جامعه را به همراه بیاورد نه اینکه به سمتی برویم که جز سرخوردگی مردم و ریزش بدنه همراهان دستاورد دیگری به همراه نداشته باشد. صحبت از انتقام نیست اما بخشش هم آنگونه که دیدیم رسم و رسومی دارد. اگر قرار هم هست که بخششی صورت بگیرد، اولا باید حقوق ضایع شده مردم و فعالین و مبارزان سیاسی به رسمیت شناخته شود، بابت تجاوزهایی که به حقوق مردم شده شفاف سازی شود و بابت آنها از مردم دلجویی و عذرخواهی شود و دوما راهکارها (اگر موجود است!) و تضمین هایی برای زدودن ریشه های ظلم و جنایت در ساختار حکومت پیدا شود و در نهایت و از همه مهمتر اینکه افکار عمومی نسبت به پیگیری این موضوعات قانع شود. روند جاری حکومت به هیچ عنوان سراغی از حرکت به این سمت ندارد و ساختار فعلی حکومت به نحوی است که قدرت مطلقه فراقانونی حاکمان اصولا امکان هر گونه حرکتی برای احقاق حقوق مردم را سلب نموده است و روز به روز بر حجم سرکوب ها و ظلم ها افزوده است. نه تنها هیچ تلاشی در جهت احقاق حقوق تضییع شده مردم صورت نمی گیرد، بلکه بصورت روزافزون بر شمار زندانیان سیاسی و عقیدتی افزوده می شود و حتی احکام صادره قبلی را هم هر گاه که نیاز باشد سنگینتر می کنند. در این شرایط چه جای طرح بحث بخشش است؟ خوب است کمی از آمنه درس بگیریم.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پی نوشت1: این مقاله در دفاع از حق قصاص نیست و اگر در جایی از تلاش آمنه برای حصول این حق دفاع ضمنی شده است، به این سبب بوده است که این حق ناچارا به واسطه قوانین کشور به ایشان تعلق می گیرد و از طرف دیگر، حتی اگر در مورد قصاص بتوان مواردی را مورد بحث قرار داد، در مورد  حق طلب مجازات برای کسی که ظلمی به ایشان وارد نموده است نمی توان تشکیک نمود.


پی نوشت 2: این مطلب را پیش از این در خبرنامه گویا منتشر نموده ام. 

پی نوشت 3: کاریکاتوری که در این متن استفاده شده، اثر مانا نیستانی است که در سایت مردمک منتشر شده است.




اعتراض وبلاگ نویسان سبز به ایجاد فضای سرکوب و اختناق در کردستان

مرداد ۰۸، ۱۳۹۰


در شرایط جاری، حکومت خودکامه ایران در ضعیف ترین وضعیت ممکن از نظر مشروعیت داخلی و بین المللی به سر می برد. از همین روست که جمهوری اسلامی برای سرپوش گذاشتن بر  بحران مشروعیتی که بدان گرفتار آمده، نیروهای سرکوبگرش را به بهانه مقابله با فعالیت نیروهای های تروریستی و جدایی طلب  و  در عمل به منظور ایجاد جو رعب و وحشت به منطقه کردستان فرستاده است. لذا جمعی از وبلاگ نویسان سبز در حمایت از مردم کردستان، ضمن اعتراض به سیاست های سرکوبگرانه حکومت ایران ، موارد ذیل را اعلام می دارند:

1-     در عصر مبارزات مدنی، فعالیت های تروریستی و مشی مسلحانه نمی تواند ضامن احقاق حقوق هیچ بخشی از ملت ایران باشد و تنها راه را برای سرکوب بیشتر باز می کند. در عین حال به این موضوع واقف هستیم که راهبرد دایمی جمهوری اسلامی در مواجهه با اعتراضات اقلیت های قومی و مذهبی این بوده است که با بهانه قرار دادن فعالیت های مسلحانه گروه های تروریستی مانند پژاک، اصل مطالبات اقلیت ها را مخدوش جلوه داده و با ایجاد فضای پلیسی و امنیتی، فعالیت های مدنی اقلیت های قومی برای کسب برابری حقوقی را سرکوب نماید. لذا ما امضاکنندگان این بیانیه، ضمن مرزبندی و مخالفت با گروههای جدایی طلب و گروههایی که مشی مسلحانه را برگزیده اند و همچنین محکوم نمودن هر گونه حرکت تروریستی از سوی این گروهها، حمایت خود را از اعتراضات مدنی اقلیت های قومی و مذهبی ابراز می نماییم.

2-     در لشکرکشی های حکومت ایران که به بهانه دفاع از مردم منطقه کردستان صورت می گیرد، بیشترین آسبب را مردم منطقه می بینند. این حجم از آتش گشودن ها و حملات گسترده نه متناسب با تهدیدات موجود است و نه تضمین کننده امنیت مردم منطقه. خبرهایی که از مناطق درگیری منتشر شده است حکایت از آن دارد که مردم بسیاری آواره و دچار آسیب شده اند. حکومت ایران قطعا نسبت به این مسایل مسئول می باشد و توجه مجامع حقوق بشری را به تبعات این اقدامات جلب می کنیم. عدم تحرک نهادهای بین المللی و حقوق بشری و سکوت خبری نسبی که بر این حوادث سایه افکنده است بر نگرانی های موجود افزوده است. بر این باور هستیم که در این شرایط، حضور نمایندگان نهادهای بین المللی و حقوق بشری و همچنین خبرنگاران آزاد می تواند به ارائه گزارشات مستقل و نهایتا کاهش حجم خشونت نیروهای دولتی منجر شود.

3-     سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بازوی حکومت ایران در ترور فعالین سیاسی داخل و خارج کشور بوده و همچنین نقشی عمده در ایجاد ناامنی های بین المللی و علی الخصوص منطقه خاور میانه بر عهده دارد. بنابراین  سپاه پاسداران که خود یک نهاد تروریستی است نمی تواند مدعی مبارزه با فعالیت های تروریستی شود. از طرف دیگر بواسطه نقش برجسته سپاه پاسداران در سرکوب اعتراضات مسالمت آمیز مردم، این نهاد فاقد مشروعیت مردمی برای دفاع از مردم  ایران در مقابله با تهدیدات  داخلی و بین المللی  می باشد.

4-     روش های سرکوبگرانه هرگز راه حل مشکلات مناطق مرزی نیست و تنها به ابعاد نارضایتی ها افزوده است به گونه ای که ناآرامی های قومی یکی از اصلی ترین چالش های آینده کشور خواهد بود. متاسفانه سیاست مشت آهنین حکومت ایران در برخورد با مطالبات اقلیت های قومی و مذهبی، کشور را بصورت جدی در معرض چندپارگی قرار داده است. این موضوع، بار مسولیت نیروهای حاضر در جنبش سبز را سنگینتر می کند به نحوی که مساله اقوام باید به عنوان یکی از مهمترین سرفصلهای مطالبات جنبش، مد نظر قرار گیرد. یادآور می شویم که بر طبق منشور سبز:
  •         ضروری است، برای رهایی مردم از هرگونه سلطة سیاسی (استبداد، یکه سالاری و انحصارطلبی)، سلطة اجتماعی (تبعیض و نابرابری های اجتماعی) و سلطة فرهنگی (وابستگی و انقیاد فکری) تلاش شود. بر همین اساس جنبش سبز بر حمایت از حقوق زنان، نفی هرگونه تبعیض جنسیتی و احترام به حقوق اقوام و مذاهب مختلف ایرانی تأکید ویژه دارد. 
  •      تلاش برای تحقق حقوق قانونی و احترام اخلاقی اقلیت های دینی و مذهبی و قومی از طریق زمینه سازی برای مشارکت فعال و نهادمند آنان در فرایندهای تصمیم گیری سیاسی در کشور، با تکیه بر هویت مشترک ایرانی و به رسمیت شناختن تنوع و تعدد فرهنگی، یکی از فعالیت های عمده جنبش سبز است.

5-     فعالین مدنی اقلیت های قومی و مذهبی به خوبی آگاهند که نه مساله استبداد حاکم بر ایران بدون کمک آنها حل خواهد شد و نه مساله تبعیض اقلیت ها بدون آگاهی و همراهی همه مردم ایران رفع خواهد شد. جدا نمودن مشکلات حوزه اقلیت ها از بقیه مسایل جاری ایران راهبرد موثری برای حل مشکلات این حوزه نیست و تنها به پراکنده شدن نیروی اجتماعی مخالف حکومت منجر می شود. ریشه مشکلات و تبعیض های موجود را نه در عدم استقلال از حکومت مرکزی، بلکه در خودکامگی و استبداد رای و عدم اعتقاد به قوانین حقوق بشری حکومت فعلی ایران باید جست که نه تنها برای اقلیت های قومی و مذهبی، بلکه برای تمامی ایرانیان، مصیبت آفرین بوده است. بی شک حکومتی که منطبق بر بنیان های دمکراتیک و اصول حقوق بشری بنا شده باشد، می تواند تضمین کننده حقوق شهروندی همه ایرانیان فارغ از هر زبان و فرهنگ و مذهب باشد.

6-     راه برون رفت از شرایط موجود، همکاری و همدلی فعالین مدنی اقوام و فعالین سبز بر اساس حقوق بشر و در راستای نهادینه کردن حقوق شهروندی برابر می باشد. لذا لازم است تا تک تک ایرانیان، با حقوق شهروندی خویش آشنا شوند، و با تکیه بر این آگاهی و همدلی، متحدانه برای رسیدن به ایران برای همه ایرانیان، کوشش نمایند.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1-  آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از http://alireza222.blogspot.com  دنبال نمایید.

2-  در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به آدرس weblogersabz@gmail.com ایمیل نمایید.

سلطنت رحــــمانی

مرداد ۰۶، ۱۳۹۰

در برابر نقدهایی که به حکومت‌های پادشاهی وارد می‌شود، وقتی که تجربه‌ی تلخ دوره‌های مختلف پادشاهی در ایران و به‌خصوص دوران پادشاهی پهلوی‌ها ذکر می‌گردد، مدعیان سلطنت‌طلبی (از نوع مشروط یا مطلق) بلافاصله با برجسته‌سازی مظالم حکومت روحانیان و تخفیف مشکلات دوران پهلوی‌ها، سعی در توجیه رجحان حکومت پادشاهی دارند و اثبات خود را در نفی حکومت روحانیون جستجو می‌کنند. در این رابطه نکات ذیل قابل توجه است:


الف- قیاس طرح شده چندان معتبر نيست چرا که موضوع مورد مقایسه ظلم و تباهی‌های دو دوره‌ی زمانی مختلف است که یکی در مقابل دیدگان و قضاوت مردمان خسته از حکومت روحانیان قرار دارد و دیگری سیاهی‌اش رنگ باخته و کمی به خاکستری گراییده و غبار فراموشی بر آن سایه افکنده است. طراح این قیاس خود به این امر واقف است اما تلاش می‌کند تجربه‌ی نوعن فراموش‌شده‌ی دوران پهلوی‌ها را تعمدن تخفیف دهد تا از این قیاس تحریفی، گزینه‌ی مطلوب را بیرون کشد. توگويی ظلم کهنه ظلم نیست و فقط ظلم جاری است که باید بدان پرداخت! درست است که به دلیل گذشت زمان و پاشیده شدن غبار فراموشی بر یادها، مظلومان آن دوره ديگر به شدت و حدت کسانی که در زمان حاضر مورد ظلم قرار گرفته‌اند، در بحث‌ها و مجادلات مربوطه شركت ندارند، اما واقعیت این است که ظالم ظالم است و ظلم ظالم نمی تواند به دلیل مشمول زمان شدن به تبرئه‌ی ظالم بینجامد.

ب- از طرف دیگر این استدلال قیاسی منحصرن در بين دوگانه‌ی تصنعی «شیخ» و «شاه »گرفتار آمده و تعمدن از گزینه‌هایی که مبتنی بر ارزش‌های بشری انسان معاصر است چشم می‌پوشد و چنین القا می‌كند که مردم مخیرند تنها بین پادشاهی تاج و پادشاهی عمامه یکی را برگزینند و تصور دارند که چنان‌چه مردم از شر حکومت اسلامی رهایی یابند راه دیگری وجود نداشته و لزومن می‌بایست به دامن حکومت پادشاهی پناه برند. جالب آن که این دوقطبی شیخ/شاه هم برای حکومت پهلوی گنجینه‌ی منفعت بوده و هم برای حکومت روحانیان دکان مشروعیت. هم حکومت پهلوی با اپوزیسیون معرفی کردن روحانیت به عنوان ارتجاع سیاه، به بهره برداری سیاسی از این موضوع و پنهان کردن ضعف‌های ساختاری و مدیریتی و تقویت بنیان‌های مشروعیتی‌اش پرداخته و هم حکومت روحانیان از بدو تاسیس، اپوزیسیون کم‌رمق سلطنت‌طلب را به عنوان آلترناتیو دهشتناک خود معرفی نموده تا ضمن ایجاد هراس در جامعه، به پوشاندن ظلم‌ها و تباهی‌هایش و گستردن دامنه‌ی سرکوب و خفقانش بپردازد.

پ- نکته‌ی آخر این که در قیاس تحریفی فوق، ظلم‌های صورت گرفته در دوران پهلوی ناشی از اقتضای زمانه و ضرورت‌های حکومت و جامعه در آن زمان معرفی شده و نه ناکارآمدی نوع حکومت. همچنین وعده داده می‌شود که چنان‌چه دوباره حکومت پادشاهی مستقر گردد، این بار از آن ظلم و ستم‌ها خبری نیست و در واقع آن‌چه در آن ایام پیاده شده بود، به دلیل عدم وجود شرایط مناسب، پادشاهی مشروطه‌ی «ناب» نبوده است. این استدلال دقیقن مشابه همان استدلال نیروهای مذهبی جامعه است که معتقدند آن‌چه هم اکنون به نام اسلام در حال اجراست اسلام ناب نیست، و اسلام واقعی اسلامی است رحمانی و وعده می‌دهند که در صورت بازگشت به حکومت، مدلی از حکومت دینی را پیاده کنند که در آن از این ظلم و ستم‌ها خبری نباشد و نهاد مذهب به‌خوبی در آن مشروط و مهار شود. در واقع، هم سلطنت رحمانی و هم اسلام رحمانی، در ذات خود یک پیام دارند و آن اعتراف به گذشته‌ی غیررحمانی است! وعده‌ی رحمانیت هم بیش از آن‌که برنامه‌ای برای آینده باشد راهبردی است برای پوشاندن گذشته‌ای که یا سیاه است و یا در به‌ترین حالت خاکستری!

با توصیفات فوق، مشخص نیست که به چه دلیل می‌بایست به دوران پادشاهی رجعت کرد. با چه توجیهی می‌بایست نهاد پادشاهی را در کشور بازتولید نمود، و دوباره کسانی را در راس امور قرار داد که پس از مدتی برای برکناری‌شان باید خون دل‌ها خورد و رنج دوران‌ها برد. آیا خارج از دوگانه‌ی شیخ/شاه راهی نیست و آیا قرار است که مردمان رنجور ایران قرن‌ها و قرن‌ها در این چرخه‌ی باطل فرسوده شوند؟ آیا قرار نیست با فاصله گرفتن از نوستالژی‌ها، ضرورت‌های دنیای معاصر درک شده و مبنای عمل قرار گیرند؟
-------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: این مطلب را پیش از این در وبلاگ سه راه جمهوری منتشر نموده ام.

مشعل آزادی بر دست زندانیان سیاسی و ما گرد جهان می گردیم

تیر ۱۰، ۱۳۹۰

وقتی نقض گسترده حقوق زندانیان سیاسی را از لابلای اخبار می شنوم، چیزی قلبم را می فشرد. نه می توانم کاری در خور انجام دهم و نه می توانم در گوشه ای کرخت و بی حس بنشینم. لاجرم فریادی که در گلویم گیر کرده، بغض می شود و وقتی بغضم می شکند، خودم هم  می شکنم و از دورن فرومی پاشم. لختی که می گذرد، به یاد اسطوره های مقاومت که در زندان های حکومت گرفتار شده اند می افتم،  از شکستنم عرق شرم بر پیشانیم می نشیند، دوباره خودم را جمع می کنم و برمی خیزم..... و این داستان شکستن و برخاستن، بارها و بارها در زمانهای مختلف تکرار می شود. اما این بار اعتصاب غذای هدی صابر و مرگ بهت انگیزش و سپس اعتصاب غذای اعتراضی هم بندیهایش طاقتم را طاق نمود آنقدر که دیگر تحمل تکراری شدن داستان تلخ زندانیان سیاسی را نداشتم. به پیشنهاد دوستان، تصمیم گرفتم که به جای در خود فروریختن، قلمم را بردارم و نامه ای را در وصف اوضاع امروزمان بنویسم. اما خطاب نامه به چه کسی باشد؟


خواستم به علی خامنه ای و دستگاه خلافتش نامه ای  بنویسم و بگویم: شرم تان باد اي خداوندان قدرت، بس كنيد / بس كنيد از اينهمه ظلم و قساوت، بس كنيد......  خواستم بگویم: گر چه مي دانم، آنچه بيداري ندارد خواب مرگ بي گناهان است و وجدان شماست/ با تمام اشك هايم باز نوميدانه خواهش مي كنم، بس كنيد، بس كنيد، فكر مادرهاي دلواپس كنيد. ..... خواستم بگویم که ولایتی بر قلب ایرانیان ندارید اما سلطه مطلقه ای که بواسطه چماق و سرکوب  به پا داشته اید، مسئولیت مطلقه  همه این ظلم و جنایت ها را بر گردنتان می اندازد...... حرفهای بیشتری هم داشتم، اما چه فایده که آنها زبان من را و ملت را نمی فهمند. نامه نوشتن به آنها حکایت شکایت بردن از ظالم به خود ظالم است  و کوبیدن آب در هاون.


خواستم به عقلای حکومت نامه ای بنویسم و بگویم چه غافل نشسته اید که ظلم از حد گذشته است. جام زهر را بنوشانید پیش از آن که دیر شود. شک نکنید که تسلیم در برابر مردم تلخی جام زهری که سالها پیش به خاطر کوتاه آمدن در برابر دشمن خارجی نوشانده شد  را ندارد.... اما  صادقانه بگویم که عاقلی منزوی نشده  درمیان صاحب منصبان ندیدم که خطابش کنم. گو اینکه  همگی در قطار بی ترمز استبداد نشسته اند و تخته گاز خود را و ملت را و کشور را به قهقرا  و فروپاشی می برند.



خواستم به مراجع و علمای دین نامه ای بنویسم و بگویم که این حکومت دست پرورده  شماست، و با سکوت یا  تایید شماست که به اوضاع امروز رسیده ایم، پس چرا در کنج عافیت نشسته اید؟ پس تکلیف آن همه افسانه ها و روایت هایی که در نکوهش ظلم و مدح آزادگی می گفتید چه شد؟.... اما دیدم از این قبر بی جنازه، طرفی برای مردم بسته نمی شود. از بحرین تا فلسطین، اگر ظلمی رخ دهد فریاد روحانیت بلند می شود و کفن می پوشند و گریبان پاره می کنند اما وقتی نوبت  به کشتار و زندانی کردن جوانان ایران زمین می رسد، اگر به تایید برنخیزند، زبان در کام می گیرند. خیلی که شجاعت به خرج دهند، کنایه ای آرام را در هزارتوی تمثیل ها می پیچند و نمی اندیشند که این حکومت سرکوبگر که با تایید همین علما قوام یافته است با این کنایه های آرام و زیرپوستی، چرخ سرکوبش متوقف نمی شود.


خواستم، به مردم و فعالین سیاسی و حقوق بشری نامه ای بنویسم که چه نشسته اید، باید کاری کرد. جمعی از عزیزترین فرزندان این مملکت در سیاهچاله های حکومت به زجر و رنج مداوم سردچار شده اند و رسم انصاف و غیرت نیست که تنهایشان بگذاریم و یا در اختلاف های جزیی و حاشیه ای مشغول شویم و از اصل موضوع غافل شویم. اما دیدم که سخن گفتن با مردم ظرافتی می طلبد که در قلم من وجود ندارد. از سرزنش خودمان و خودفرسایی های این روزها چه سود؟ مگر نه اینکه زندانیان سیاسی خودشان بخشی از مردم هستند؟ مگر نه این است که هزاران جوان گمنام در زندان به سر می برند و یا تجربه تلخ زندان را از سر گذرانده اند و احتمالا به واسطه گمنام بودنشان، سختی ها و تحقیرهای مضاعفی را هم تحمل کرده اند؟ منصفانه نیست که مردم را یکجا خطاب کنیم و به پرسش بگیریم.

لاجرم تصمیم گرفتم نامه را به خود زندانیان سیاسی بنویسم. به آنها که حتی در زندان نیز مشعل مبارزه را فروزان نگه داشته اند. به آنها که به ما مردم پراکنده درس مبارزه می دهند. به آنها که مسئولیت اجتماعی خود را حتی در زندان نیز فرونگذاشته اند. به آنها که به ما می آموزند، هیچ گاه خالی بودن دستها بهانه خوبی نیست. به آنها که با دستهای خالی به مبارزه با حکومت رفته اند تا نشان دهند که اقتدار پوشالین حکومت با کمی صبر و اتحاد و استقامت فروخواهد ریخت. نامه ام بر خلاف مقدمه طولانی که گذشت، کوتاه است:


قهرمانان وطن و آزادگان زندانی!

این نامه را یکی از زندان بزرگ ایران به شما ساکنین زندان اوین و رجایی شهر و ... می نویسد. مسئولیت پرچمداری جنبش سبز،  نه بر شانه های خسته شما زندانیان سیاسی، که بر دوش تک تک اعضای جامعه ایران است. مشعلی که اینک در دستان شما فروزان است می بایست بر دستان ما در اهتزاز می بود.  شما تا همین جایش هم مسئولیت اجتماعی خود را به کمال انجام داده اید و تکلیفی بر شما نیست که جور ناکرده های ما را بر دوش خسته خود حمل کنید. شما را می ستاییم برای آنکه فداکارانه و حتی به قیمت جانتان، پرچم مبارزه را علیرغم همه محدودیت ها فرونگذاشته اید تا روح مبارزه را در جامعه زنده نگه دارید. شرمنده هستیم برای همه کارهایی که می توانستیم و نکرده ایم و برای همه حاشیه هایی که خواسته یا ناخواسته درگیر آن شده ایم. اکنون پیام شما را دریافت و راه مبارزه را با چراغ هدایت شما پیدا کرده ایم. تنها فرصتی می خواهیم تا دوباره متحدانه جمع شویم و از حاشیه ها به متن مبارزه برگردیم و ققنوس وار از میان خاکستر سرکوب پرکشیم. 


نزدیک طلوع است و دیر نباشد که ما و شما خورشید آزادی رادر آغوش کشیم.


تا آنروز همه زمزمه می کنیم:

        از نگاه یاران به یاران ندا می رسد             دوره رهایی رهایی فرا می رسد 
              این شب پریشان پریشان سحر می‌شود             روز نو‌گل‌افشان ‌گل‌افشان به ما می‌رسد
---------------------------------------------------------------------- 
پی نوشت 1: این نوشته را در پاسخ به فراخوان وبلاگ نویسی که در حمایت از زندانیان سیاسی اعلام شده بود منتشر نمودم.

پی نوشت 2: این نوشته را تقدیم می کنم به سه زندانی کرد که هنوز در اعتصاب غذا هستند: النور خضری، کامران شیخی و سید ابراهیم سیدی.

پی نوشت 3: پیام آغازین و پایانی دوازده زندانی سیاسی اعتصاب غذا کننده و پیام هدی صابر خطاب به مردم، درسهای زیادی برای ما دارد.  در نوشته ای دیگر به این پیام ها خواهم پرداخت.